داستان های کوتاه کوتاه ۵
داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس
در پس تمامی آیتم ها ، نکته ای نهفته است .
—————————————————————————
مهران : به ! سلام امین ، کجا بودی این یه ماهه ندیدمت ؟ دلم واست تنگ شده بود ، می دونی ، آخه من و تو مثل خسرو و فرهاد می مونیم !
من : نه ، مثل شیرین و فرهاد !
رضا : نه دیگه ، همون خسرو و فرهاد درسته .
من : چی میگی بابا ، داستانش شیرین و فرهاد بوده . مگه اینا مشکل اخلاقی دارن ؟
سعید از اون ته : شیرین خوبه ، شیرین ! من شیرین دوست دارم !
————————————————————————–
سعید : میگن که مرد هزار چهره نود قسمتی بوده ، بعد با همه شوخی کرده ، با رئیس جمهور با همه ، بعد کلشو سانسور کردن .
من : نه بابا ، چرا شایعه درست می کنی ، هزار چهره رو دوسال پیش ساختن ، دو هزار چهره رو هم پارسال.
سعید : آخ آخ !
من : چی شد ؟
سعید : این دندون عقلم اون ته داره اذیت می کنه . شیش هفت سال پیش هم هشت تا دندون عقلمو کشیدم که با این یکی میشه نه تا دندون عقل .
من : نه بابا ! نه تا ؟ اصلا مگه تو چند سالته ؟
————————————————————————-
<آنتراک><آنتراک><آنتراک>
احرار :
من خوابم میاد !
من : زوده که .
————————————————————————
محسن : کتاب هوش مصنوعی رو این هفته می خوایش ؟ ( mikhayesh )
صرف فعل جدید در زبان فارسی :
می خوایشم ( mikhayesham ) ، می خوایشی ( mikhayeshi ) ، می خوایشد ( mikhayeshad )
می خوایشیم ( mikhayeshim ) ، می خوایشید ( mikhayeshid ) ، می خوایشند ( mikhayeshand )
مصدر : خوایشتن ( khayeshtan )
———————————————————————–
دختر اولی : اِ ، در ساختمون بازه .
بقیه دخترا : ها ها ها هو هو یوها ها ها … !
بیرون از دانشگاه …
دختر اولی : بچه ها اتوبوس اومد .
بقیه دخترا : هه ها ها هه یوها ها هه هه … !
سر یکی از کلاسا…
سعید : این دخترای جلوی ما چرا اینقدر می خندن ؟
———————————————————————-
<آنتراک><آنتراک><آنتراک>
معاون کلانتر : هی زو ! ( بر وزن جو ) میگم حالا که استاده ما نیومده ، بیا بریم سر کلاس مدار بشینیم.
خود کلانتر : هی شو ! ( بر وزن همون جو ) نه نمیخواد ، دو ساعت سر کلاس بشینیم که چی بشه ؟
لوک گه شانس : اه لعنت به این شانس گهی ما که هیچ وقت کلانتر به حرف معاوناش گوش نمیده ! :-q
———————————————————————
ساعت ۷:۴۵ دقیقه صبح ، در ورودی ساختمون ۱
یه دختری با آرایش غلیظ رد میشه…
حسام : آخه من نمی دونم این کی وقت کرده این همه بماله ؟ من که فقط یه دور موهامو شونه کرم ، ساعت ۶ از خونه راه افتادم !
———————————————————————
مهرداد ( sms ) : حامد بیا نت کارت دارم .
من ( sms ) : اوکی الان میام .
سیستمو روشن می کنم و به اینترنت وصل میشم و مسنجرو بالا میارم…
من ( pm ) : سلام مهرداد … BUZZ!!
جوابی نمیاد …
من ( sms ) : پس چی شد ؟ کجایی ؟
مهرداد ( sms ) : حالا الان نمیتونم بیام ، فردا میام .
——————————————————————–
<آنتراک><آنتراک><آنتراک>
بوی قرمه سبزیتونم که حسابی هوا کرده .
——————————————————————–
رضا : استاد گفت بهت بگم که فردا میخوایم بریم قزوین ، مسابقات روبوتیکو ببینیم. میای دیگه ؟
مرتضی : آره ، اصلا همین امشب حرکت کنیم . راستی احرار تو نمیای ؟
احرار : به ! من نیام ؟ واسه من دعوت نامه فرستادن به اسم خودم !
عصر همون روز در وب سایت خبرگزاری ایسنا…
مسابقات روبوتیک دانشگاه آزاد قزوین ، ظهر دیروز پایان یافت.
——————————————————————–
شنبه ، رو به روی ساختمون ۱ …
من : بچه ها ، کی با من میاد بریم از پشت در کلاس منطقی ، حسامو ببینم ؟
محسن : ولی حسام که منطقیشو یه ماه پیش برد پنجشنبه ؟!
———————————————————————
<آنتراک><آنتراک><آنتراک>
خوشبختی در یک قدمی ما بود ، ولی ما به تخته نگاه می کردیم !
——————————————————————–
استاد مدار در حال توضیح یک مدار:
«وقتی که سرهای مخالف دو تا دیود روبه روی هم قرار بگیرن ، ولتاژ مدار صفر میشه. بذارین براتون مثال بزنم تا بهتر متوجه بشین.
من یادم میاد وقتی کوچیک تر بودم ، یه عمه ای داشتم که وقتی می رفتیم خونش ، اونم حتمن باید پا می شد میومد خونمون. حالا خونشون که می رفتی موقع ناهار ، برنجو توی این قابلمه های کوچیک درست می کرد ، بعد اول واسه بچه های خودش می کشید و به ما یه دو سه تا دونه هم برنج می رسید .»
ما همچنان در حال تحقیق و آزمایش برای پی بردن به ربط موضوع درس با این روایت هستیم.
in akhari vaghean ba maze bood akhe sare kelase maham goft,osolan bein mesalhayee ke in ostad mizane va darsesh hich rabete ieee nist
movafagh bashi hamed jan!
[پاسخ]
مثل همیشه قشنگ نوشتی
——————————————–
حامد : ممنون ! چشاتون قشنگ میخونه !
[پاسخ]
F:
[پاسخ]