یه پسر خیلی عاشق ! (قسمت اول)
سلامم بر تو قاری ! چه می کنی با این روزهای جذاب بارونی ؟ حال ؟ خب بکن بکن !
این پست اومدم تا دومین داستانمو تو سایت بنگارم. البته شاید نشه لفظ داستان رو بهش اطلاق کرد ولی به هرحال ما میگیم داستان ! خب بریم ! راستی حتمن داستان یه پسر خیلی مثبت رو هم بخونین !
آقا یه پسری بوده که خیلی مثبت بوده و موهاشو یه وری میداده و یه عینک ته لیوانی ام می زده به چشمش و از وقتی که یادم میاد و یادش میاد درس می خونده . برای اینکه بیشتر با این بنده خدا احساس قرابت کنین ، می گیریمش دانشجو ! ( یعنی فرض می کنیم دانشجو باشه !) آره ، یَک قیافه ی چپر زینداری هم داشته که سگ نزاد ! خرخون دانشگاه بودا اما هرکی میومد یه سوال ازش بپرسه یه دفعه خودشو می گرفت و از جواب دادن طفره می رفت . کلا آدم یبس و نچسبی بود و در زندگانیش هیچ وقت اول سلام نکرده بود . اینقدرم که ادعا داشت فیل نداشت . به قول بچه های بی ادب ، یه هیکل داشت که همش پره گوز بود ! ببخشیدا !
اما زد و نمی دونم خواب نما شد چی شد که چشمش یکی رو گرفت ! حالا بگو کی ؟ نه بگو ! تعارف نکن ! آره همون دختری که شصت هفتاد نفر دنبالش بودن ولی به کسی پا نمی داد و به قول امروزیا غایته داف بود . خلاصه این پسره اینقدر تریپ مثبت و مأخوذ به حیا ، اون اینقدر پررو و تو دل برو و خوشگل ! به خودشم زیاد می رسید . این پسره یه مدت نشست و درباره این دختره بحث راه انداخت بین دوستاش. دوست که نه ، همکلاسیاش. آمارشو درآورد و فهمید که دست رو خوب کیسی گذاشته ولی عمرن اگه بتونه به طرف سلام بده ، چه برسه به حرف و صحبت و لاو و عشق و از این چرت و پرتا .

حالا بدبختی کسی هم نبود باهاش مشورت کنه پس مجبور شد یه مدتی بی خیال قضیه بشه ، اما باز تا چشمش به طرف میوفتاد می رفت تو فاز . دید اینجوری نمیشه بالاخره باید یه فعالیتی یه حرکتی بکنه. یه عمویی داشت خزی که وقتی می دیدیش کرک و پشمات می ریخت. با سیبیلاش کف خیابونو جارو می کرد ، سوپورای محل شبا دعاش می کردن. مو داشت فرفری و وز وزی به رودگولیت گفته بود زکی . شلوار می پوشید شصت پیله ای تو مایه های کردی و میومد سر کوچه وایمیستاد تسبیح می چرخوند. ولی آدم بامرامی بود و روی کسی رو زمین نمینداخت. تا رفیقاش می گفتن بیا بریم خفت کنیم ، رد نمی کرد . آدم پایی هم بود. اگه کسی سیگاری حشیشی هروئینی کراکی چیزی بهش تعارف می کرد ، دستشو رد نمی کرد. سی سالش هم شده بود ولی هنوز عذب مونده بود.
خلاصه پسره ی قصه ما از بچگی با این عموش خیلی رله بود و یه رابطه هایی هم با هم داشتن ! ( آخ قربون فکر منحرفت !) رفت پیش عموئه و داستانو واسش تعریف کرد. کلی هم زار زد و گریه کرد . آخرش عموش گفت : گوش بگیر پسر ! اگه به این گوفته ی من عمل کونی ، خیالت از رسیدن به ضعیفه هه تخته تخت باشه . تا منو داری غمت نباشه . بعد پسره گفت : خب چی کنم ؟ عموهه گفت : باید پله پله بری جلو. اول برو یه جزوه بیگیر. میتونی؟ پسره گفت : عمو چرا چرت میگی ؟ من شاگرد اول دانشگام ، اون درسش افتضاس ، برم ازش جزوه بگیرم ؟ عموش گفت : من چرت میگم؟ مادر……………………. . (خیلی فحشای بدی داد نمی تونم بگم !) بعدش گفت : یه جلسه نرو سرکلاس . بعدش میتونی ازش جزوه بگیری. پسره گفت : آخه بدبختی جزوه ام نمینویسه . عمو گفتش : ای تف به این شانست ، پس اونم مثل من گشاده ! به هم میایم ! خب پس برو ازش بپرس استاد چی کرده اون ساعت . پسره گفت : آخه این همه آدم ، تابلوئه برم از اون بپرسم ! عموش گفت : دیگه نه نیار تو کار شگول نداره ! برو ببینم چی می کنیا ، اگه حرف نزدی دیگه پیش من نیا .
خب پسرک طبق سخنان گوهربار عموش عمل کرد و لحظه ی موعود رسید…
پسر : ببخشید خانم فلان… ببخشید !
دختره : بله ؟ (با مهربونی گفت !)
پسر : ببخشید من هفته ی پیش نیومدم سر کلاس ، استاد چیکار کرد ؟
دختره : نمی دونم ، چون منم نیومدم !
پسره : خیلی تشکر ! خداحافظ شما !
بعد دوباره رفت پیش عموش. عموش با صدایی رسا و بلند گفت : ریییییییییییییییییییییییییدی ! دیگه من نمی دونم ، خودت برو هر غلطی دوست داری بکن ! آخ دلم واسه پسره کباب شد ! رفت چاووشی گوش داد ، نشد ، رفت رضا صادقی گوش داد ، نشد ، دیگه گفت نمیشه باید خودم دست به کار بشم.
چون پست طولانی شد ، ادامه اش تو قسمت های آینده ! راستی اینم بگم که اول می خواستم داستان خارج از محیط دانشگاه باشه اما بعدش گفتم دوستان اینطوری بیشتر می پسندن و کلا جریانش رو تغییر دادم . ضمنا برخلاف تمام داستانایی که تو عمرم به تحریر درآوردم ، آخر این داستانو از قبل تعریف کردم و پیشنهاد می کنم حتمن مطالب سایت رو دنبال کنین ! اگه هم تازه با سایت آشنا شدین یه سری به آرشیو بزنین ، چیزای جالبی توشون هست ! یه خواهشی هم که ازتون دارم اینه که نظر بدین ! با هر نظر شما من به عرش کبریا می رسم ! حالا اگه با بنده کاری نیست ، بدرودتون !







