اینترنت رایگان

نوشته شده توسط حامد 286 نمایش

سلام دوستان. فکر کردین من رفتم مسافرت ؟ نخیر همینجا بودم. ولی داشتم یه جابجایی سرور انجام می دادم. ارواحم اومدن جلو چشمام به فحش کشیدنم ! اما اومدم برای آخرین بار بگم که این آخرین باریه که اکانت اینترنت میذارم توی سایت و این هم بخاطر عید و نوروز و ایناس. دیگه اطناب سخن نمی کنم و بریم سر وقت اکانت ها.

خدمتتون عارضم که هرکدوم از این اکانت ها حاوی سه ساعت اینترنته که اگه خواستین وصل بشین و نشد ، بدونین که یکی قبلا تمومشون کرده ! ضمنا حتمن برای دریافت اکانت اینترنت با من در تماس باشین.

برای رفتن تو گوگل : اینترنت مجانی ، اینترنت مفت ، اینترنت رایگان ، بانو زلیخا ! ، دختر خوشگل !! ، تصاویری از دختران !! ، مهران مدیری ! ، احسان خواجه امیری ، حامد حجازیان و از این قبیل !

Username : thk94371   Password : 991785

Username : thk94368   Password : 591535

Username : thk94367   Password : 283129

Username : thk94363   Password : 531374

Username : thk94361   Password : 951196

Username : thk94349   Password : 511784

Username : thk94348   Password : 148284

Username : thk94344   Password : 151394

Username : thk94343   Password : 185436

Username : thk94342   Password : 168385

Username : thk94338   Password : 717473

Username : thk94337   Password : 746393

Username : thk94335   Password : 972778

Username : thk94334   Password : 918161

Username : thk94331   Password : 145694

خب دلبندانم من برادرانه از شما میخوام به من بگین که اکانت میخواین تا براتون ایمیل کنم. راه های تماس هم به شرح زیره :

از لینک اینترنت رایگان در بالای سایت. یا از این لینک .

فقط خواهشا اول ببینین که شهر شما ساپورت میشه یا نه.

برای دیدن شماره تماس ها هم به ادامه ی مطلب برید. ضمنا شماره تماس تهران اینه : ۹۷۱۸۱۴۸

منبع اکانت ها : تبیان

ادامه مطلب …

سه شنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۸۷

حجابو کنار بزن؟ یا نزن؟

نوشته شده توسط حامد 426 نمایش

سلام رفیق خوبم ! خوبی چطوری ؟ چیکارا می کنی ؟ نزدیک عیده ، به ما عیدی نمیدی ؟ نه اصلا عیدی نمیخواد ، همین وجود خالیت بسه. فقط با من حرف بزن !

خب فرزندانم ، بعد از پست های نسبتا جالبه – داف کیست ؟! - تنظیم خانواده و جمعیت !جنس برتر ؟ولنتاینو بخورم ! و من بوس میخوام ! می رسیم سر یه پست جالب دیگه درباره ی مسائل جنس ی ! موضوع مورد بحث ما حجابه. چی ؟ از بی حجابی خوشتون میاد ؟ از بدحجابی هم خوشتون میاد ؟ به من چه !

من تا حدودی دوران قبل از ریاست جمهوری خاتمی رو یادم میاد. باور بفرمایین وضع پوشش اینجوری نبود. البته شایدم اون موقع رسانه های ارتباط جمعی محدود بودن اما به هرحال پوشش کامل تر بود. وقتی می دیدیم یه پسری موهاش بلنده ، با دست به همدیگه نشونش میدادیم و کلی حال می کردیم و بهش می خندیدیم. الان اونا به ما می خندن! اگه موها و لباست طبق مد روز نباشه ، کسی تحویلت نمیگیره و مایه ی شرمساری اطرافیانت میشی. مثلن وقتی میخوان با یه دختری صحبت کنن ، میگن تو نیا ، تریپت ضایع اس. بگذریم که خیلی از بحث منحرف شدیم. اصلا بحث ما درباره ی حجاب خانوماس.

دوران خاتمی یه مقدار مردم روشون زیاد شد. ولی تو دوره ی احمدی نژاد مسولین گفتن که ای بابل ! این چه وضعه مملکته ؟ نمیشه فرق فاحشه رو از آدم عادی تشخیص داد ! ( گلاب به روتون اینجا دو حالت وجود داره ! یا اینکه پوشش بدکاره ها مد شده ، یا اینکه همه دور از جون شما آره ! که صد در صد مورد اول درسته.) این شد که مجبور شدن از اهرم زور استفاده کنن و لب و دهان هر بدپوششی را سرویس نمایند ! من صاحب نظر نیستم و نمی تونم دقیقا بگم که این کار درسته یا نه ، اما اگه نظر کلی منو بخواین میگم که آره ! کار درستی می کنن که گیر میدن ! همونطوری که قبلا هم گفتم ، ایراد گرفتن از نوع پوشش مشکل نداره ، ولی اگه مثلن توی یه پارک یا هر فضای باز دیگه یی ، دو تا جنس مختلف دارن با هم گپ می زنن ، گیر دادن مشکل داره. بابا بذارین جوونا اینجوری تخلیه بشن دیگه نرن چیز کنن! ( بحث شمال و ویلا یه چیز دیگه اس ! قاطی این مسائل نکنین !)

منو ببر !

اما یه مسئله دیگه ی حجاب ، نوع حجاب خارجی های حاضر در ایرانه. به عقیده ی نگارنده دلیل محکم و قانع کننده ای وجود نداره که خانومای خارجی رو ملزم به استفاده از روسری و اینا بکنیم. یکی از عوامل مهمی که گردشگر کم میاد تو کشور ما ، همین مسئله ی پوشش خانوماس. الان تو عکس زیر چهار نفر از دوستان منو می بینین که رفتن کوه . خب خوش باشن ولی در سمت راست اینان ، دوتا خانم هلندی نامحجبه درحال صعود به ارتفاعات هستن ! می بینین چه دوستای با جنبه ای دارم ؟ عین خیالشونم نیست ! البته بعد از گرفتن عکس مشخص نیست که چه کار کردند ! کله ی بچه ها رو هم سیاه کردم چون دوست داشتم !

کله سیاها !

این دخترک هم نمی دونم کجاییه ، ولی از ارادتی که نسبت به سرباز هخامنشی داره ، میشه فهمید که ایرانیه! شما دوست داشتین یه سرباز هخامنشی بودین آیا ؟

یه بوسه ی فرانسوی چسبناک !

هر از چند گاهی میشنویم که میگن چند تا از بانوان ما در یکی از خیابونا بخاطر آزادی نداشتن و محدود بودن و اجباری بودن حجاب ، دست به تظاهرات زدن. جالب اینجاست که همیشه هم تعداد تظاهرات کنندگان انگشت شمار بوده و تعداد اینگونه حرکات نیز از سالی یه بار فراتر نمیره. میشه یه نتیجه ی کلی گرفت که اکثریت قریب به اتفاق مردم ما با مسئله ی حجاب مشکلی ندارن. البته تصویر زیر کمی مبهمه و به نظر میاد که دارن واسه یه چیز دیگه راهپیمایی می کنن ! (آقا سوا نکن ! درهمه ! این همه دارم برای کی سخنرانی می کنم؟ ) ولی نمیذارم دخترای مردمو دید بزنین ! عکسو کوچیکش کردم !

مرگ بر بدحجاب !

به هر ترتیب همونطوری که پیغمبر گفته ، حجاب مصونیته نه محدودیت و اگر کمی مغز و درک خودمون رو به کار بندازیم متوجه نیکویی حجاب میشیم. خطاب به خواهران گرامی میگم که آقا ! شما این مردا رو نمیشناسین ! من میشناسم ! حجابتونو جان من رعایت نمایین و تقوا پیشه کنین. باور کنین جای دوری نمیره. حالا اگه به نصایح من گوش فرا دادین ، من برم دیگه. تا دیدار دوباره خدا یاورتون و یاورم و یاورش !(یاور کی؟)

پی نوشت ۱: توی پروفایل کلوب یکی از دخترای دانشگاه ، تو قسمت فیلمای مورد علاقه نوشته بود : american pie و she’s the man و از این جور فیلما . حالا هی به من گیر بدین که اینا چیه درباره بوس فرانسوی و تنظیم خانواده و اینا نوشتی.

پی نوشت ۲: یه سخن قشنگ دیگه به چشمم خورد که واقعا وصف حال منه :

چه زشت است برای مؤمن ، دلبستگی به چیزی که او را خوار می کند. (امام حسن عسگری (ع))

امیدوارم خوار نشم و نشید.

آپدیت نوشت : بعضی از خانما دوست دارن آستینشون رو تا حدودای آرنجشون بزنن بالا. خب حالا تا این حد ایرادی نداره !

جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۸۷

سالی که نکوست ، از بهارش پیداست !

نوشته شده توسط حامد 186 نمایش

سلام دوستان ارجمندم ! موفقیت و پیروزی و شادکامی شما ، آروزی تمامی انسان هاست ! با هر سلیقه و علاقه ای که هستین ، وافرا دوستتون دارم!

بعد از مدت مدیدی میخوام یه روزنوشت اساسی برم. توی این پست میخوام اتفاقات کلی و مهم امسال رو براتون بازگو کنم و مسلما این اتفاقات فقط برای من حادث شده ! به هرحال این سن و سال از بدترین دوره های زندگی آدمیه که باید با کمک باتجربه ها و دوستان ، ازش گذر کرد. دیگه بیشتر از این مقدمه چینی نمی کنم و بریم سر اصل مطلب این پست.

خب از فروردین ماه و تعطیلات عید شروع می کنم. از اون شب منحوس! اگه توی اون شب کذایی خسته بودم و راحت می خوابیدم ، دیگه مجبور نبودم با فکر و خیال و رویا خودمو سرگرم کنم. و چه رویای مسخره ای بود! اگه می دونستم اون یک ساعت خیالبافی یکسال از عمرمو تحت تاثیر قرار میده ، غلط می کردم که فکر کنم! شاید بشه فروردین امسال رو از بدترین ماه های عمرم به حساب آورد. هرچند تو این ماه مشکلات زیادی نداشتم ، اما بنیانگذار مشکلات متعددی بود.

کلا معلوم نبود تو سه ماهه ی اول سال چه هدفی رو دنبال می کردم. شاید یکی از آرزوهام داشتن سایت بود که تو مهرماه بهش رسیدم. کلا من به هر آرزویی که داشتم دیر یا زود رسیدم و الان که به پشت سرم نگاه می کنم ، هیچ آرزوی تحقق نیافته ای رو نمی یابم. البته از آمال سال ۸۷ فاکتور بگیرین! داشتم می گفتم. فصل بهار با بی خیالی و شایدم خوش خیالی طی شد و من اون موقع ترم دوم دانشگاه بودم و به لحاظ درسی هم دچار افت شدم. به هر شکل تو روحیه ی آدم تاثیر میذاره.

تابستون شد و من کلی برنامه داشتم. بخاطر همین برنامه ها بی خیال درس و دانشگاه شدم. گفتم به کارایی که میخوام بکنم برسم. که اتفاقا به هیچ کدوم از اهدافم نرسیدم و جالبترش این بود که هیچ تلاشی هم برای نیل به خواسته هام انجام ندادم. درواقع عمرم تلف شد و تنها ثمری که میتونم به تابستون نسبت بدم ، آشنایی بسیار زیاد با هالیوود و کلا دنیای غرب بود. که خودتون هم واقفین ، کار شاقی نکردم. تا اواخر مردادماه من ، خودم بودم ولی درهمون روزها بنابه دلایلی که حتمن به زودی خواهم گفت دچار افت روحی شدم و یک ماهه ی آخر تابستون با امید همراه با افسردگی طی شد.

ترم جدید دانشگاها شروع شد. می خواستم توی این چندماه متحول بشم. می خواستم اعتماد به نفسم رو بالا ببرم و گستره ی ارتباطاتم رو زیاد کنم. ضمنا قصد داشتم که درسم رو هم بخونم و همچنین از اتفاقاتی که ممکنه بیوفته استفاده کنم. اما میشه گفت تا حد زیادی ناموفق بودم ولی زمینه رو برای ترم بعد – یعنی این ترم – آماده کردم. پاییز بدترین دوران روحی روانی من بود. انگیزه هامو از دست رفته می دیدم و هیچ امیدی به آینده نداشتم. در موضع ضعف بودم و همونطوری که از مطالب سایت هم مشخصه ، به فکر مرگ و آسودگی خاطر ناشی از مردن بودم. این حالت یک نوع افسردگی با دز پایین بود. توی این چندماه با برخی حقایق زندگی آشنا شدم و برای رسیدن به هدفم ، ارتباطم رو با دیگران گسترش دادم.

اما فاصله ی بین پایان امتحانا با شروع ترم جدید – یعنی بهمن ماه – دوره ی ریکاوری و بازسازی روحی بود. افکار منفی رو کنار زدم و با تغییر ذهنیت ، تاحدی به اعتماد به نفس مورد دلخواهم رسیدم. حالا من به لحاظ روانی آماده بودم و باید منتظر می شدم تا ببینم سرنوشت چه رقم خواهد زد. اما هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و روزا گذشت ولی باز هم تجربه یا شاید بهتر باشه بگم ذهنیت جدیدی برای من خلق شد. به این نکته پی بردم که اصلن دلیلی برای ارتباط داشتن با همه نبود و با این کار فقط احترام و ارزش خودمو از دست دادم و به هیچ سودی هم نرسیدم. به هرحال اینا آموزه های کوچکی هستن که کسی به من یاد نداده بود و من بعد از شکست متوجه شدم که به بیراهه می رفتم.

الان دقیقا برگشتم به دوران قبل از فروردین. وقتی وبلاگ قبلیم رو نگاه می کردم کاملا به این قضیه واقف شدم. این حالت بسیار بهتر از احوال روانی من تو سال ۸۷ هست و دوست دارم همینطور بمونم اما می دونم که دیری نخواهد پایید که دوباره روند مضمحل شدن رو شروع خواهم کرد و با تعطیلات عید به زوال کامل روحی خواهم رسید. درکل پیش بینی من برای خودم و در روزهای باقی مونده سال ، پیش بینی خوبی نیست ولی همچنان باید دید که روزگار چه حوادثی رو رقم خواهد زد.

کلا امسال سال خوبی برای من نبود. سال بدی هم بود. الان که فکر می کنم می بینم که اگه فروردین ۸۷ نبود ، سرعت پیشرفتم بسیار بیش از این ها می شد و می تونستم با فراغ بال بیشتری به چیزهایی که دوست دارم فکر کنم و حداقلش به این صورت عمرم و جوونیم به هدر نمی رفت. هرچند که گذشته ها دیگه گذشته.

البته دوستان من. شاید تو این پست کمی با کلمات بازی کرده باشم و شاید خیلی غیرمستقیم به مسائل پرداختم ، اما بدونین حوادثی که امسال برای من به وقوع پیوست ، اگه هم خیلی کوچیک و ریز به نظر بیاد ، برای من بیش از اندازه بزرگ بوده و حتی ممکنه تاثیراتش تا سال های متمادی هم زندگی منو تحت تاثیر قرار بده. و خب زندگی هر آدمی برای خودش ارزشمنده! دیگه سخن به اطناب نمی کنم و شما رو به خدای منان میسپارم.

پی نوشت ۱: خیلی حساس و عصبی شدم . به یه روانپزشک ، احساس نیاز می کنم! 

پی نوشت ۲: شاعر که خودم باشم میگم!:

صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس

                           پرهیز من از طلب ، نخوردنم به روزه اس

شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم

                                من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم

آفت من زندگیست ، نجابتم بندگیست

                         نخ عروسک دل ، سرش تو دستای کیست ؟

واکنشی نمیشه ، نمی بینم کو ترغیب؟

                       عنصر روح و تنم ، منتظره یه ترکیب

البته بعضی جاهای شعر ابهام داره! حالا بعدا روشنش می کنم!

سه شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۸۷

سؤالات بی جواب

نوشته شده توسط حامد 241 نمایش

سلامم باد بر تو رستگار! نه از اساطیر میگم نه از باستان ، نه از افسانه می خونم نه از داستان ، فقط میگم از تو ، از حقیقت ، از راستان.

بعضی از مسائل هست که مغز آدمی رو دچار مشکل می کنه و اگه بخوای زیاد بهش فکر کنی ، ملنگ میشی. بیشتر این موارد هم مربوط میشه به فلسفه ی خلقت و دلایل و چگونگی اش. اما تو این پست بصورت کلی به برخی از این مسائل می پردازم.

یک سوال اساسی که واسم بوجود اومده اینه که آیا ما بخاطر داشتن دست و پا و کلا اعضای سالم باید خدا رو شکر کنیم؟ آیا این حق ما نیست که مثلن دست داشته باشیم؟ آیا اون کسی که کوره ، از حق خودش محروم نشده؟ خب مسلما جواب مثبته. پس میشه به این نتیجه رسید که نباید خدا رو شکر کرد چون که تمام چیزایی که داریم حق ما بوده و اگر هم از چیزی محروم شدیم ، به حق خودمون نرسیدیم. خب به هرحال من جواب قانع کننده ای واسه این سوالا پیدا نکردم. اما میشه به یه تعداد نکات اشاره کرد . یکی اینکه می شد بر اثر حادثه ای ، نعمتی که ازش استفاده می کردیم رو از دست بدیم. حالا عضو بدن باشه ، اطرافیان باشن ، مادیات باشه و اینا.(عشق آدمم می تونه باشه!) خب پس می شده ، ولی نشده و ما هنوز داریم از اونا بهره مند میشیم. اصلا ممکنه از بدو تولد برخی امکانات رو دارا نباشیم. به هرحال باید از خدا تشکرکرد که این نعمات رو از ما نگرفته و اگر هم مشکلاتی هست ، احتمالن در آینده جبران خواهد شد.

یه مسئله ی دیگه که ذهن منو مشغول کرده ، هدف آفرینش انسان و دنیاس. قبلا هم اینو گفته بودم. یعنی نعوذ بالله خدا حوصله اش سر رفته ، خواسته با خلقت آدما سرگرم بشه؟ قطعا اینطور نیست اما جوابی هم برای این پرسش پیدا نکردم.

اما قست بعد. خب به یقین خدا خودش علم رو بوجود آورده و تقریبا مثل نوشتن یه کامپایلر می مونه! حالا سوال اینجاس که آیا نمی شده علوم رو ساده تر خلق کنه ، تا بشر راحت تر بر اون احاطه پیدا کنه؟ یا اینکه نمی شده طوری این دانش ها رو طراحی کنه که آدما راحت تر زندگی کنن؟ اصلا فکر کردن درباره این مسائل سخته ، چه برسه به نوشتنش! نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم ، ازم برنمیاد.

اما درباره ی مورد اول. بعضیا هستن که میگن آقا ، ما نماز نمی خونیم ولی با خدا هماهنگ کردیم! یا میگن اگه مسلمون بودن به حسین حسین کردنه ، ما اصلا خدا رو قبول نداریم! بابا تو چیکار به بقیه داری ، برو خودتو درست کن. خواستم یه چیزی بگم یکی از دوستان توی یاهو پیغام داد ، منم جوابشو دادم بعد یادم رفت چی می خواستم بگم! فعلا تا پست های جالب بعدی خداحافظتون و نگهدارم و یارش!(یار کی؟)

پی نوشت ۱ : خبرش بهم رسیده که تو ماه رمضون بطری دستت بوده! شیطون! موش بخوردتم!

پی نوشت ۲ : این سایت بالاترین هم شده پایگاهی واسه پاد خدا ها . واقعا متاسفم که یه سایت با این ایده خوب به این روز افتاده.

پنجشنبه, ۸ اسفند ۱۳۸۷

باید از تو گفت !

نوشته شده توسط حامد 161 نمایش

سلام محبوبان من ! خوبین؟ چطورین؟ با تعطیلات چه می کنین؟ میرید مسافرت؟ شمال؟ خجالت نمی کشین؟ توی این روزای عزا پا میشین میرین حال و حول؟ یه ذره احترام به ارزشای مذهبی ام بد نیستا.

شاید برای اکثر دوستان و آشنایان و سایرین این ذهنیت پیش بیاد که وبلاگ نویسی فعالیت مسخره و بی ثمریه و هزینه کردن برای این کار رو دیوانگی بدونن. اما نمی دونن که وبلاگ نویسی علاوه بر پرورش مهارت نوشتن ، باعث تخلیه ی روانی آدم هم میشه و نگارنده وقتی نظرات دیگران رو در مورد نوشته هاش میخونه به درجات بالای لذت می رسه. به هرحال همه ی آدما مشکلاتی تو زندگیشون هست که با به اشتراک گذاشتن اونا ، ذره ای از آلامشون کم می کنن و وقتی یه نفر باهاشون همذات پنداری می کنه ، تقریبا رنج و غصه اشونو فراموش می کنن. من که خودم اینجوریم و البته به دلیل محدودیت توی هیمرا ، نتونستم احساسات و اعتقادات و مشکلاتم رو به صورت مستقیم بیان کنم.

بگذریم. همونطور که وعده داده بودم ، میخوام چند بیتی از اشعارم (که بهتره بگیم ترانه) رو همراه با تفسیر و توضیحش در معرض دیدتون قرار بدم. من به هیچ وجه ادعای شاعر بودنم نمیشه ولی این نکته رو هم لحاظ کنین که هنوز سن من خیلی کمه و جا برای پیشرفت دارم و همینطور این مسئله که من روی دروس انسانی مطالعه نداشتم و بیشتر سرو کارم با ریاضیات بوده. خب دیگه بریم سر نگارش ابیات.

زیبایی ازآن شما ، وفور نعمت مال تو

هرچی که عمر ما کمه ، فدای عمر خال تو

رنج مسلسل واسه من ، اندوه دنیا به منه

پشتم خوشی های توئه ، روبه روهای من غمه

عشق و عطوفت همیشه ، به پای تو به کام توست

کینه و دشمنی مدام ، ثانیه هامو شست و رُفت

این هم یه نوعی قسمت منظوم پست های زیبارویان جستن ، فکر رستن باش هستش.

دلم می خواد بخوابم ، به خواب تورو ببینم

تو بیداری نشد که ، کنار تو بشینم

شاید بشه تو این خواب ، دست تو رو بگیرم

بدتر از اونم بشه ، به زیر پات بمیرم

فی الواقع بعضی از خوابا هستن که تا چند ساعت بعد از بیداری هم آدمو ملنگ نگه میدارن. این ابیات در چنین حالتی سروده شدن.

وصف تورو نمیشه گفت ، قلب منم نمیگه کفر

برای خلقت تو هم ، خدایا تو رو به شکر

نه اینکه چون عاشقتم ، ذکرتو پرخوبی میگم

نه اینکه چون به فکرتم ، بدیاتو نمی بینم

تو واقعا مطلوب عشق ، تو یک فرشته ی خدا

به خاطرم میای روزا ، به فکرتم نیمه شبا

اما معنای دقیق تر بیت اول اینه که اگه بخوام تو رو توصیف کنم ، مجبور به کفر گویی میشم پس تو رو وصف نمی کنم. مصرع دومش هم که مشخصه ، برای خلقت یه نفر از خدا تشکر می کنه. این شعر رو هم بصورت کامل اینجا نیاوردم.

یه روزی یکیو دیدم ، انگاری به عرش رسیدم

صدایی نمی رسید و ، صدایی نمی شنیدم

اون برام مثل یه بت بود ، آره من یه بت پرستم

خدا رو نمی شناسم ، من همینم که هستم

نداره از من عاشق ، نه خبر نه هیچ نشونی

نمی دونه من کی هستم ، به چه ملت و زبونی

البته من بیت اول رو با این بیت جایگزین کردم :

یه نفر اون سر دنیاس ، صداشو فقط شنیدم

توی این جعبه ی جادو ، چهره اشو چند باری دیدم

شعر بالا یکی از معدود شعرای کاملمه که چند بیتش رو اینجا آوردم.

اینه خاصیت عشق ، روسیاهی به زغال موند

جای احساس توی قلبا ، کار گذاشتن پمپای خون

هرکی عشقش صاف و پاکه ، محکومه به زا به راهی

اونی که هوس خداشه ، نداره جرم و گناهی

این دو تا رو هم به تازگی سرودم. فقط بیت اول قافیه نداره!

آرزوم مردن محضه ، حتی تقدیرم نباشه

بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما

آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم

تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه

به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل

تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گل

بیت اول یکی از بهترین ابیات منه و معنای عمیقترش هم اینه که من آرزو دارم بمیرم حتی اگه توی تقدیرم نوشته نشده باشه و از بی عشقی و تنهایی با فرشته ی مرگ عشقبازی می کنم حتی اگه از خون من خورده باشه. کلا نمیتونم دقیق توضیح بدم ، معنیش کمی پیچیده اس.

خب دیگه بیت های بعدی رو هم میذارم واسه پست های بعد. ضمنا قبلا هم گفتم ، حالا هم تکرار می کنم که شعرای من هر چه قدر هم به درد نخور و نازیبا باشه ، انتقادی رو بهشون وارد نمی دونم ، حتی اگه سازنده باشه. حالا اگه مرا کاری نیست ، شما رو به خداوندگار می سپارم.

پی نوشت ۱ : یه جمله ی فوق العاده دیدم که بد نمی بینم شما هم بیبینینش!

« اگر امید نبود ، هیچ مادری فرزند خود را شیر نمی داد و کسی درخت نمی کاشت. (پیامبر اعظم (ص)) »

پی نوشت ۲ : حالات روحی من ، نوسان شدیدی پیدا کرده. اینو خودم از نوشته هام می فهمم چون قبلا اینجوری نبودم ، بلکه اینجوری شدم!

پست های مشابه : گزیده ی اشعار تنوع اشعار

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۷

خالی بندان یا خالیبندان

نوشته شده توسط احرار 187 نمایش

سلامی خشک و خالی برای افراد خشک و خالی و سلامی خیس و پر برای افراد خیس و پر

از صبح که بیدار میشی شروع میشه تو دست شویی تو راه تو تاکسی و از همه مهم تر تو دانشگاه

نگفته سلام شروع میکنه خداحافظیم که میکنی ول نمیکنه باز ادامه دار میگه

دردیه که اکثرا دارن از پشه گرفته تا دانشجو و استاد و …

درد خالیبندی واسه بعضیا که یه جور عادت شده خودشونم نمیدونن کی دارن راست میگن کی دارن خالی میبندن

خوب از یکی از هم کلاسیا شروع میکنیم که خالی بندی میکنه در حد … تازگیا ویروسش به بقیه سرایت کرده از خودش که پرسیدم گفت من از یه استاد ویروسش رو گرفتم

اینجوریا بود که یه روز … زمستانی تو دانشگاه با چندی از دوستان نشسته بودیم و گرم صحبت این یارو که میگم از راه رسید:

او:سلام

من:به سلام             بقیه بچه ها هم سلام کردن

هنوز   م     سلام از دهنم در نیومده بود که شروع کرد

او: وای عجت برفیه ( هوا آفتابی خر تب میکرد )(دیشبش یه کوچولو بارون اومده بود ولی همه جا خشک شده بود یه قطره آب رو زمین نمیدیدی )

من: کو چرا … میگی

او: هان الان رو نمیگم دیشبو میگم

من:دیشب ۲ قطره بارون اومد بعدش قطع شد

او: نه کلی برف اومد جلو در خونمون ۱متر برف نشسته (حالا خونشون کجاست قلعه مرغی جنوب شهر) صبح موقع اومدن از تراس پریدم رو برفا

من: بیا بشین … نگو جو مفت نده

بعد اینکه نشست داشتیم حرف میزدیم بحث ورزش رزمی شد یهو

گفت: آره اون موقع ها که میرفتم تکواندو تمرکز میکردم رو لامپ لامپ میترکید

من:آخه … تمرکز تو …

خلاصه اگه بخوام از خای بندیای این دوستمون بگم تمومی نداره

یه خاطره خالی بندی از دوران راهنمایی دارم که بگم :  راهنمایی که بودم یه معلم  حرفوفن داشتیم مادر خالی بندی بود محال بود یه درس بده پشت بندش در رابطه با درسی که داده خالی نبنده. یه روز درس باطری ماشین داشتیم شروع کرد مثل همیشه خالیبندی گفت زمان جنگ بود (حالا زمان جنگ ۲ سالشم نمیشد) با یه پیکان ۵۷ و کلت کمری تو گردنه داشتم میرفتم باطری ماشین تمام شد چراغای ماشین خاموش شده بود پیچارو حدس میزدم میپیچیدم بعد عراقیا وسط راه جلومو گرفتن از تعجب دهنشون باز مونده بود میگفتن چجوری بدون چراغ تو این گردنه ها اومدی گفتن کارت خیلی درسته ولم کردن رفتم .

یه خالی بندیم از حامد جان بگیم (البته حامد هیچ وقت خالی نمیبنده این یکی مال دوران نوجوانیشه) میگه ۱۰۰ متر رو تو ۶ ثانیه میرفتم (رکورد جهان ۹ ثانیست)

انقدر خالیبندی زیاد شنیدم که ….

همینجا خاتمه میدم تا آینده

جمعه, ۲ اسفند ۱۳۸۷