تلاش یا نبوغ؟
تلاش یا نبوغ؟
دروغه یا راسته
۹۰% به ۱۰ %
سلام یه دوستان عزیزم ،منم میخواهم مثل احرار و حامد یه پست بزارم اینجا و یه داستان براتون تعریف کنم که جالبه
چند وقت پیش یه چیزی (گیر ندید دیگه ،یه چیزی بود که خودمم نمیدونم چی بود )بهم گفت که تو باید بری از مغازه کاغذ بگیری با مداد نرم و تراش دستی (یا به هر حال تراش ماشینی )
نمیدونم چی بود که بهم میگفت این کار رو بکن اما رفتم بقالی (لوازماتو التحریرات) گفتم سلام.
گفت:سلام پسر عزیزم (نقطه ویلگول ندارم به خاطر همین نقطه رو به جای نقطه ویلگول قبول کنید).
گفتم که کاغذ میخواهم .
گفت :آچار؟
گفتم:آره
گفت :چندتا میخواهی؟
گفتم:هی ۱۰۰ تا ۲۰۰ تا ۳۰۰ تا ،شما بده من زیاد اووردم میام پس میدم.
گفت:خوب چرا کمتر نمیخری که اگه کم اووردی بیا ی پس بدی؟
گفتم:به تو چه (….)؟
توضیحات :تو دلم گفتم.
گفتم:که نمیدونم چندتا میخواهم که.
گفت خوب برای چه کاری میخواهی؟
گفتم:نمیدونم که.
گفت :مسخره کردی مارو؟
توضیحات ۲:به سخره گرفتی مارو؟
گفتم:نه عزیزم ( پسرم) شما رو به سخره نگرفتم.
ادامه دادم:نمیدونم برای چی میخواهم.
گفت :خوب حالا چندتا بدم؟
گفتم:۱۰۰ تا ۲۰۰ تا ۳۰۰ تا…
فریاد زد :چندتا؟
فریاد زدم:۱۰۰ تا ۲۰۰ تا ۳۰۰ تا.
تا من فریاد زدم آن شخصیت پروقار که مرا اول با نام پسرم خطاب کرده بود دوپایی نارنجی رنگ خود را درآورده به سرعتی معادل سرعت نور به سمت من پرتاب کرد.
من هم با سرعتی معادل آرش برهانی یا حالا غلامرضا رضایی درب را باز کرده با حرکتی در حد تیم ملی جا خالی دادم درو نبسته پا به فرار گذاشتم
تو راه که داشتم بر میگشتم با خودم گفتم که من برای چی رفتم کاغذ بخرم؟”
همینطور که داشتم میرفتم ییهو (ناگهانی) به این نتیجه رسیدم که میخواهم سناریو ی داستانی در حد واقعی رو بنویسم.
گفتم به خودم که خره!!!!!! خوب این همه سر رسید نیمه کاره و خودکارو و مداد تو خونه داری به چه دردت میخوره که بری و ۱۰۰ تا ۲۰۰ تا یا ۳۰۰ تا کاغذ بخری؟
بالاخره رفتم توی خونه رو تختم دراز کشیدم و شروع به نوشتن کردم
هی نوشتم
هی نوشتم
همینطور شخصیت جدید ،لوکیشن جدید ،دیالوگ جدید و ایده ی نو بود که ازم سر ریز میشد(کسی نبود جمع کنه)
بعد از یه مدتی با توجه به موضوع سناری به این نتیجه رسیدم که باید اطلاعاتی رو در مورد این موضوع سناریو جمع کنم تازه هفته ی بعدشم امتحان نیم ترم گسسته داشتم بالاخره دست به دامن شوهر خالم که پزشکه شدم
ازش پرسیدم ،هی پاپیش شدم،کتاب بهم داد ،رفتم تیمارستان صارم
تو تیمارستان صارم یه دیوونه هه بود تا منو میدی دنبالم میکرد و هی میگفت چاملی،چانلی
نه، خدا وکیلی من کجام شبیه به چاملیه؟
یکی دیگشون همینطور داشت داخل یه لیوانو نگاه میکرد
یکی دیگشون کفششو کرده بود تلفن همراه به اونی که پشت خط بود میگفت دهنت بو میده
یکیشون هی میگفت:پیشیه منیو میا! پس اشوه نریزو بیا!
،این ور اونور سی سی یو اتاق بستری ،دادگاه خانواده،اداره ی آگاهی و کلی جای دیگه
از یکی از بچه های دانشگاه هم دوتا کتاب گرفتم
خلاصه ،خلاصه ی تحقیقاتم شد ۵۰ صفحه
حالا یکی باید این ۵۰ صفحه رو بخونه دوباره.
آخرش یه رون نویس برداشتم دوباره ادامشو نوشتم
بهم قول خرید ۲ تا ۱۰ میلیونیه سناریو رو دادن
نوشتم،نوشتم،نوشتم،نوشتم،
آخی بالاخره تموم شد
حالا باید دکوپاژ کنی داستانو
دوباره روان نویس خریدم رو کاغذ دکوپاژ کردم
آقایون خانوما سرتونو درد نیارم من این سناریو رو حدود ۱۰ بار دکوپاژ کردم و نوبت این رسیده بود که تایپش کنم
تایپش کردم
تو همین اصناف دوباره کلی بازنویسی کردمش
اینم تموم شد
رفتم دادم به اونی که گفته بود که اینو ۵ تا ۱۰ میلیون میخره
دادم بهش یه نگاه کرد ،یکمشم خوند
گفت:من تا حالا همچین فیلمنامه ای ندیده بودم
اینو که گفت من رفتم آسمون ،اومدم زمین ،خوردم به دیوار،خوردم به پنکه سقفی،
پیضش خودم گفتم که عجب سناریو یی نوشتم که میگه چه فیلمنامه ای نوشتی.
یکم روی جمله ی خودم فکر کردم،
من سناریو نوشتم،نه فیلمنامه که
اونجا بود که به این نتیجه رسیدم آقای تهییه کننده ( ک.ج) فرق بین سناریو و فیلمنامه رو نمیدونه
برای خودم کمی تاسف خوردم،یه خرده هم برای تهیه کننده.
آخر یه نفر اومد که میگفتن کارگردانه JL-) L-)
سناریو مو گرفت و خوندو چند روز دیگه زنگ زدو گفت که سناریو تو فیلمنامه کنو و دیالوگاشو بیشتر بکنو بهترش بکن
شاید قبولش کنم
اونجا بود که یه این نتیجه رسیدم که همیشه تلاش زیاد کاگر نیست تو بعضی از کارا یکسری نبوغ هم لازمه
( ۹۰ درصد این متن درست و ۱۰ درصد بقیه خالی بندی بود)F: F: F: F: F: :-t
