اکانت رایگان اینترنت

نوشته شده توسط حامد 820 نمایش

سلامم نثار تو باد که جانم فدای توست! ای تو رفیق راهی! آخه من هیچی ندارم که نثارتو کنم ، یا اینکه بخوام فدای چشمای مث بهار تو کنم و تو می دونی که مثل یه تیکه جواهر توی جمع می درخشی و اینو می دونم که من مثل شبای بی ستاره سرد و خالی ام ، خب می ترسم ….. هییییی . اصلا تو بگو .

بدون هیچ مقدمه ای بگم که این پست ده تا اکانت اینترنت جدید براتون توی سایت قرار میدم. فقط یه چند تا مورد رو متذکر بشم که اگه اکانت ها کار نکرد ، معنیش اینه که یکی پیش از شما تمومش کرده و همچنین برای دیدن شماره ی تماس شهرها به ادامه ی مطلب رجوع کنید.

برای رفتن تو گوگل: اینترنت مفت ، اینترنت مجانی ، اینترنت رایگان ، قصه های عاشقانه! اس ام اس های عشقی! دوستت دارم!! راه های ابراز عشق!!! فن بیان! حامد حجازیان و از این قبیل!

Username : thk54802   Password : 416435

Username : thk54801   Password : 742146

Username : thk54800   Password : 779235

Username : thk54799   Password : 386579

Username : thk54798   Password : 968774

Username : thk54796   Password : 971518

Username : thk54795   Password : 435913

Username : thk54794   Password : 423611

Username : thk54793   Password : 935292

Username : thk54792   Password : 338868

خب برای دیدن شماره تماس ها روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید ولی شماره تماس تهران ۹۷۱۸۱۴۸ هستش. تا پست بعد خدانگهدار.

منبع اکانت ها : موسسه ی فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان

پی نوشت: امروز تولدم بود! البته به قمری! حالا بعدن یه پست مفصل در مورد تولد و این حرفا بحث می کنم.

نکته ی مهم : دوستان عزیز من ! تمامی اکانت های موجود در سایت به اتمام رسیده و به نوعی از اعتبار ساقط شده! و من دیگه توی سایت بدین شکل اکانت قرار نخواهم داد. اما اگه شما دلبندانم از این اکانت ها خواستین از طرق زیر اقدام بفرمایید:

فقط خواهشا برای درخواست اکانت توی سایت کامنت نذارین. ممنونتون میشم.ضمنا اول ببینین که این اکانت ها تو شهر شما ساپورت میشن یا نه ، بعد درخواست کنین.

ضمنا می تونین از فرم اینترنت رایگان در بالای صفحه هم استفاده کنین. یا از این لینک.

ادامه مطلب …

پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۳۸۷

یه پسر خیلی مثبت !

نوشته شده توسط حامد 196 نمایش

سلام بر تو مهجور ، بر تو مطرود! در نهایت ، جسم من در خاک شد و روحم از همه ی تلخیا و غما پاک شد و قلب ماوراییم واسه پذیرش عرفان چاک شد و اما … با این همه ، تنها ناخن تو بود که غرق لاک شد!!

نه دیگه ، منتظر نباشین که بازم از حال آشفته ی خودم منبر سازی کنم! میخوام براتون یه داستان تعریف کنم. داستان دوست دارین؟ خب پس بریم.

یه روزی بود و یه روزگاری. یه پسر خوبی بود که موهاشو یه وری می داد! عینک ته استکانی می زد و شلوار پارچه ای می پوشید و کلا تریپ مثبت بود. موقع درس و مشق که می شد شروع می کرد به خر زدن و مواقعی هم که تابستون بود و مدرسه ها تعطیل ، پلاس توی انواع و اقسام کلاسای آموزشی و هنری و اینا از ویژوال سی و نرم افزارای حسابداری بگیر تا ملیله دوزی و شطرنج و یوگا. آره سرتونو درد مرد نیارم فکر کنم با اینچنین آدمایی برخورد داشتین. قضیه همینجوری گذشت و گذشت تا …. هان؟ حتما فکر کردین پسره از یه دختره خوشش میاد بعد دختره یه کاری می کنه که پسره از این حالت مثبتگی دربیاد؟ زهی خیال باطل ، غلط کردین سر بچه ی مردم بلا میارین. یا شاید فکر کردین که با یه پسره آشنا میشه که مثل ابلیس پرتلبیس هی تو گوشش وز وز می کنه بعد پسره میره معتاد میشه؟ عمرن ، اصلا از این خبرا نیست.

داشتم می گفتم روزگار گذشت و گذشت تا این پسره از نمی دونم کجا بورسیه گرفت و رفت ددر. رفت یکی از دانشگاهای اوکراین درس بخونه. هان باز چیه؟ فکر کردین پسره تحت تاثیر فساد اخلاقی و بی بندوباری شرق اروپا قرار می گیره و الکلی و میشه و هرشب تو دیسکو و کلوب پلاسه؟(این کلوب نه ، اون کلوب!) یا اینکه این گمان رو بردین که پسره از یه دختره ایدز می گیره؟ هان؟ باید خدمتتون عارض بشم که نه ، همچین چیزی نیست.

پسره مدرکشو می گیره و برمی گرده ایران. بعد این مامانه گیر بوده که میخوام قبل از مرگم نوه ام رو ببینم. خلاصه یه دختر کج و کوله ی انقضی رو میندازن به پسره!(و شاید هم بالعکس!) آره ، پسره بازم ویرش می گیره که درس بخونه. دوباره کنکور شرکت می کنه و دانشگاه آزاد دارغوزآباد ( همین دانشگاه ما !) قبول میشه! هان؟ باز چیه؟ فکر کردین میاد چهارتا داف خوشگل موشگل می بینه و عاشق میشه و تریپ لاو و این حرفا برمی داره؟ نخیر ، به دلتون صابون نزنین که یه اینچنین اتفاقی نمی افته.

این بار هم درسش رو تموم می کنه ولی بازم میخواد درس بخونه و به مدارج و مدارک بالاتر برسه. بعد میره اون رشته ای که تو اوکراین خونده رو آزمون میده واسه کارشناسی ارشد. تو پرانتز بگم که شاید یه سوالی واستون پیش بیاد و اون اینه که خب مگه نمیگی طرف خرخونه؟ پس چرا همین دانشگاه آزاد ادامه نداده؟ خدمتتون بگم که طرف با همه ی پخمگیش اینو فهمیده که ارزش آموزشی دانشگاه آزاد و مخصوصا این دانشگاه ، از پهن گاو هم کمتره (البته از پهن میشه در کود طبیعی استفاده نمود!) و استادای بی سواد اونجا رو قرق کردن و دانشجوها هم همه …… باز!( لعنت بر اون ذهن و فکر خرابت! اه ! منظورم مونث بازه!) داشتم می گفتم که واسه کنکور آماده شد و یکی از دانشگاه های معتبر دولتی تهران قبول. ( کلمه ی شد در جمله ی دوم حذف به قرینه ی لفظی شد! اگه نمی دونین بدونین) و یه دوسالی هم برای فوق لیسانس همت گمارد و بازم ول کن معامله نبود و دکتراش رو هم گرفت. اگه این به ذهنتون خطور کرده که دیگه بی خیال میشه و میاد به زنش می رسه که خانمش هم یه حالی ببره بعد سال ها، باید بگم که نچ! سخن به گزافه نگویید و به ادامه ی قصه گوش فرا دهید!

می خواستم داستانو اینطور ادامه بدم که پسره که حالا دیگه مرد شده ، میره حوزه ی علمیه و درس طلبگی می خونه ، اما دیدم که اکثر این تیپ آدما ، حالت ضدیت با خدا می گیرن و می چسبن به دنیا. بذار بچسبن!( این پاراگرافو جزو داستان حساب نکنین! نکته ی انتقادی بود که باید می گفتم!)

بگذریم. پسره بی خیال درس نمیشه و با خودش میگه که چطوره که هرکی از خونه فرار می کنه( ای بر فکر منحرفتون لعنت!) میره یه لیسانس تربیت بدنی دانشگاه آزاد می گیره؟ مگه من چیم از بقیه کمتره؟ و خیرسرش دوباره تو کنکور شرکت می کنه و تربیت بدنی میخونه. اگر گمان بردین که بعد از اینکه مدرکشو گرفت میره مربی یا آنالیزور یا یه چخی تو ورزش میشه(چخ= مدیر!) اینو میگم که سکوت پیشه کنین که چیزیدین تو داستان! این واقعه به وقوع نمی پیونده.

خب بالاخره پسره که حالا چهل سالش شده ، تصمیم می گیره به فکر زندگیش باشه و یه شغلی ، یه پناهگاهی واسه خودشو زنش تهیه کنه ، که چی میشه؟ یه روز که داشته از سر قبر باباش برمی گشته ، یه مسافرکش کودن ، می زنه شل و پلش می کنه و مغزشو می چسبونه به گارد ریل و شیکمش رو زیر چرخاش جر و واجر میده! بعدشم چهارتا چرخ داره چهارتا دیگه هم قرض می کنه و در میره.

دیدین؟ پسره داستان ما یه عمری درس خوند و جون کند ولی آخرش چی شد؟ خب مرد. یکی نبود بهش بگه که آخه تو توی این مدت به چه دردی خوردی؟ کجا رو گرفتی؟ حیف که امشب فحشم نمیاد وگرنه نه به اون مرحوم ، بلکه به شما هم ترحم نمی کردم و سیل الفاظ رکیکی بود که نثار وجودتون می کردم! واقعا شانس آوردین!

این اولین داستانی بود که توی سایت به نوعی می نوشتم. به امید خدا سعی میکنم در آینده بازم از این قصه ها براتون تعریف کنم و شما از خوندنشون محظوظ بشین ضمن اینکه به نکته های ظریفی که تو داستان هست دقت می کنین.( که من فکر نمی کنم چیزی متوجه شده باشین!) اینم بگم ، من همونطور که انتقادات شما رو به شعرام نمی پذیرم و اگه نظری در باب انتقاد از شعر بدین ، اونو حذف می کنم ، در مورد داستان هام هم همینطوره و به هیچ وجه هیچ نقدی رو قبول نمی کنم. همینه که هست. حالا فعلا با من خداحافظی کنین و اگر هم واستون مقدور بود ، یه دعایی بر من محتاج عنایت بفرمایید.

پی نوشت ۱: دو تا بیت شعر مرگی جدید گفتم. بد نمی بینم اگه واستون منتشر کنم.( جمله ی آخر مشکل دستوری داشت!)

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد

                          اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغروق قهر دنیام

                         سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

پی نوشت ۲: این مامان مارال ۱۸ ساله نمی خواد بمیره؟ دهن مارو به نوعی سرویس کرد ، بابا بمیر دیگه راحت بشیم. البته شایدم مرده و Add List من از موضوع بی خبرن! هییی! خدابیامرزدت ننه مارال!

پی نوشت ۳: اگه روانشناس غیرحضوری  سراغ دارین ، منو هم بی سراغ نذارین! دارم به فانی میرم!

پی نوشت ۴: اگه تو نحوه ی نگارش داستان ، دونوع ریتم رو مشاهده می کنین ، بدونین که این داستانو تو دو روز نوشتم! و همونطور که گفتم زندگیم حالت نوسانی داره!

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۳۸۷

بدون تیتر

نوشته شده توسط حامد 119 نمایش

سلام. قبل از هرچیز بگم که تمام حرفایی که تو پست قبل گفتم ، سخن مفتی بیش نبود. من از اکثر شماها و امثالکم برترم و به لحاظ شعور و درک انسانی به مقام والایی رسیدم . ضمنا هیچ طرحی هم درکار نیست و من همچنان رو به زوال خواهم بود و توی سراشیبی سقوط گرفتار شدم.

خدمتتون عارضم که دوباره دوران اضمحلال گونه منو درگیر خودش کرده و بعد از یه دوره ی آرامش به حالت قبل برگشتم. حالت مرگی ، وضعیتی که تمایل به مردن دارم. زندگیم سینوسی شده ( شایدم کسینوسی !) و دائم درحال بالا و پایین شدنه. هنوز دلایل محکم و مستدلی واسه این روحیه ی منفی پیدا نکردم و به واقع هم نمی دونم مشکل از کجاست که بخوام حلش کنم. فکر می کنم احتیاج به یه روانکاوی دارم.(درست گفتم؟ روانکاوی؟) البته پیش بینی می کنم که مراجعه به روانشناس یا چه می دونم روانپزشک توفیری برای من نداره و به این روند رو به انحطاط ادامه خواهم داد و ایضا پیش بینی های من همواره درست بوده.

شاید تعدادی هم مثل من دچار بیماری روحی روانی شده باشن. نمونه اش همین نگارنده ی گوریل فهیم. کاملا از طرز نوشتارش مشخصه که تا حد زیادی به انحطاط رفته و مشکلات اخلاقی گریبانگیرش شده. احتمالا اگر من یه فکری به حال خودم نکنم ، سرنوشت محتومی جز غرق شدن تو درگیری های ذهنی و مریضی های روانی مثل همین مازوخیست خودمون و افسردگی و این بیماریا که فرنی داره و یا یه سری از مشکلات اخلاقی مثل اعتیاد و اینا ندارم.

اعدامی خوشحال!

من به خودم اطمینان کامل دارم که خودمو نخواهم کشت! ولی فکر کردن به مرگ و آرزوی مرگ داشتن ، آدمو از تحرک و پویایی بازمی داره. میشی یه تیکه ماهیچه و چهار تا استخون که پشت کامپیوتر دائما دنبال مطالب و مولتی مدیایی هایی می گرده که نیازهاشو ارضاء کنه. درحال حاضر ، آرزوی مرگ برای من ضمنیه و فقط درحد یه حرف اما اگه بخواد وارد تفکرم بشه همون بیماری هایی که بالاتر گفتم ، میان سراغم و اون موقع است که یه بچه ی با استعداد هرز میره. هرچند که الانم به جای شکوفا کردن استعدادام ، دارم سرکوبشون می کنم. (شعرای مرگیم هم خیلی قشنگ از آب دراومده که اگه مایل به خوندنشون هستین به دسته ی شعر برید.)

دیگه چیزی از این فراتر نمی تونم براتون بگم و فقط از صمیم دل و از ته قلب امیدوارم که این وضعیت من خاتمه پیدا کنه تا کمی هم از زندگی لذت ببرم و این دید منفی من نسبت به وقایا از بین بره و به سعادت دنیوی برسم! الهی آمین! میخوام کمی دور از کلیشه باشه ، پس خداحافظی نمی کنم!

پی نوشت۱: اصولا یک شنبه ها از بدترین روزای هفته واسه منه. امروز (الان ساعت ۲ بامداده پس میشه دیروز!) هم یکشنبه بود و چقدر هم به بدی گذشت!

پی نوشت ۲: به اطرافم که نیگا می کنم ، می بینم که مشکلات من در برابر مصائب برخی دیگه از آدما پشم و کرک هم به حساب نمیاد ! نمی دونم شایدم این احوال از خوشی زیاد باشه !

پی نوشت ۳: شاید بعدن این پست رو حذف کردم! خدا رو چه دیدین!

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۸۷

کمی خودم هم !

نوشته شده توسط حامد 131 نمایش

سلام ای گوهر پاره! داشتم فراموشت می کردم و به نوعی اما دوباره دیدمت و زرتی تو غم ها غوطه ور شدم و تو نمی دونی چرا. چیکارت کنم آخه ؟

اومدم بعد یه هفته تا بگم که آقا (بلکمم خانم!) من مخلص همه ی آدمای کره ی خاکی از ضلع جنوب شرقی گرفته تا ضلع شمال غربی ، از کنج راست تا کنج چپ هستم!( کره ی زمین که نه ضلع داره نه کنج!) من کوچیک تو بازدید کننده ی بامرام و مهربون و خوشگل ، چاکر تو خواننده ی محترم و سنگین و رنگین ، فدای احساسات لطیف همه ی مردم دنیا نیز هستم! اینارو میگم که اگه یه وقت چهارتا فحش دادم به یه قشر خاصی ، ناراحت نشی. اگه یه وقت به شخص مورد علاقه ات توهین کردم به دل نگیری.

می دونم که دوباره بیان شیوام رو از کف دادم. قطعا بخاطر امتحاناس. درس نمی خونم ولی دائما استرس دارم. بذارین امتحانا تموم بشه ، به قدری نوشتارم شیوا بشه ، به حدی نگارشم شیوا بشه که خود ….. . به هرحال بعد از امتحانا منتظر حکایات شیوای جدید و بدیعی باشید و به شیوایی کلامم غبطه بخورید!

شاید اگه مطالب سایت رو خونده باشین ، متوجه درگیری فکری و آشفته ای که بین من و لوهان ایجاد شده و باعث حساسیت من به این زیبارو گشته ، شده باشین. اما دوستان! من به هیچ وجه به این فرد دل نبسته ام و به قولی عاشقش نشدم و حتی به شدت این رفتار رو تقبیح می کنم و براین اعتقادم که علاقه ی بیش از حد به یه شخص مشهور جز دیوانگی و اضمحلال و طردشدگی برای آدمی به همراه نداره. پس چرا من و لوهان اینجوری شدیم؟ عزیزان من ! داستان من و لیندزی لوهان غیر از این مسائله و من عاشق لوهان نشدم!(پس چی شدی؟)

همیشه همه میگن که در رابطه با سایر افراد ، خودتونو بذارین جای طرف مقابل. اما من پا رو از این هم فراتر گذاشتم و دیگران رو میذارم جای خودم! نه اینکه من خیلی به طرز حرف زدن افراد حساسم و با لحن طرف موضع خودم رو نسبت بهش می گیرم ، این میشه که کم حرف میشم. خود واقعیم رو به کسی نشون نمیدم و توی گفتگوها سعی می کنم غرورم رو حفظ کنم و از کلمه های باکلاس استفاده بنمایم! البته دارم طرحی رو پیاده می کنم که بین مردم به طرح تحول معروف شده و طبق این طرح ظرف مدت شش ماه از سوسولی! به خزی بودن می رسم! این طرح هدفی جز آمادگی من برای زندگی در اجتماع نداره ولی کارهایی برای تحقق این طرح باید انجام بشه که همت بالایی و شاید هم جرأت وافری میخواد! مخصوصا یه کار که خیلی!

میگم ، من خاک پای همه ی شما هستم و اصلا در برابر وجود تو سر تعظیم فرود میارم اما اینو بگم که من تازه وبلاگ نویسی رو شروع نکردم و یکی از باسابقه ترین وبلاگ نویس های ایرانم! از سه سال و نیم پیش یعنی زمانی که هنوز طفلی خرد بیش نبودم شروع به نگارش در وبلاگستان کردم و در این مسیر تجربه های بسیاری اندوختم! هنوز هم وبلاگ های قدیمیم رو دارم اما تمام وقتم رو گذاشتم روی سایت و فقط ماهی یکبار یه مطلب از اینجا کپی می کنم و تو وبلاگا قرار میدم.

رفیقان من! اگه درمورد سایت سوالی داشتین من دربست در اختیار شما هستم و اگه لینکی خرابه ، اگه مطلبی باعث آزردگی شما شده و اگه با شخص من مشکلی دارین ، بیان کنین. من تمام انتقادات شمارو می پذیرم( البته به جز انتقاد از اشعارم !) و تک تک حروف جملات شمارو ارج می نهم. تا دیدار دوبارمون ، بدرودی خدایی بر چشمان خوشگلتان باد!

پی نوشت ۱: یه بیت شعر قشنگی دارم که میگم:

به گیسوی نگارم نظر ندارم ، از حال دلم خبر ندارم

                                   همیشه به فکرخوابم ، دیگه شام و سحر ندارم

(باشه باشه ، اگه بگم غلط کردم خوبه؟ خیلی خب غلط کردم که بیت بالا رو سرودم!)

پی نوشت ۲: جمله ی روز: اگه نمیتونی محبوب باشی ، حداقل منفور نباش!(حامد حجازیان!!) به فارسی روان: اگه عرضه نداری محبوب باشی ، پس گه میخوری که منفور بشی!

پی نوشت ۳: پند روز : به هم نشاشیم ، با هم بشاشیم! (شوکومن)

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۸۷

اینترنت مجانی برای شهرهای ایران

نوشته شده توسط حامد 785 نمایش

درودم بر تو زلزال زمان!صبور باش! به زودی اتفاقی مهم در زندگانی پر از هیایویت به وقوع خواهد پیوست و تو نمی دانی که این حادثه چه گوارا باشد!( چگوارا؟!)

عزیزان من ! آیا شما با این روند نوشتاری من مشکل دارین؟ یعنی با این رویه که تو هر پست درباره ی چندین موضوع مختلف بحث می کنم. خب زین بعد سعی میکنم حدالمقدور مطالب هر پست به هم پیوسته و وابسته باشه تا شما هم گیج نشید.

یکی دو روزه که تعداد بازدیدکننده های سایت کم شده. علتش هم معلومه ، چون به ایام سوگواری رسیدیم ، دیگه کم پیش میاد که کسی بخواد آهنگ شاد و نیمچه شاد دانلود کنه و خب بخشی از سایت هم به دانلود آهنگ اختصاص داره. بگذریم.

من تو سه تا پست ، بیست تا اکانت سه ساعته ی اینترنت تقدیمتون کردم و حالا رسیدیم به چهارمیش. اصلا حس نوشتن توضیحات اضافی رو ندارم فقط خدمتتون عرض کنم که اگر اکانتی جواب نداد و پیغام خطا برای شما ظاهر شد به دو دلیل عمده اس. یکی اینکه شخصی قبل از شما اعتبار اکانت رو تموم کرده باشه و یا اینکه شما نام کاربری و پسورد این اکانت ها رو کپی کرده باشین. بهتون پیشنهاد می کنم که یوزر و پسورد رو دوباره تایپ کنید.

برای گوگل: اینترنت رایگان ، اینترنت مجانی ، اینترنت مفت ، مصطفی زمانی ! نوحه ! عبدالرضا هلالی ! سعید حدادیان ! نزار القطری ! حامد حجازیان و از این قبیل!

Username : thk47093   Password : 959692

Username : thk47092   Password : 442845

Username : thk47091   Password : 364184

Username : thk47090   Password : 932494

Username : thk47089   Password : 788368

Username : thk47088   Password : 259483

Username : thk47087   Password : 731133

Username : thk47086   Password : 637332

Username : thk47085   Password : 635743

Username : thk47084   Password : 295633

خب شماره تلفن اتصال برای تهران ۹۷۱۸۱۴۸ هستش و برای دیدن شماره تماس سایر شهرها ، روی ادامه مطلب کلیک کنید. تا دیدار بعد خدانگهدارتون.

منبع اکانت ها : موسسه ی فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان

دوستان رحم کنید! آخه چندتا چندتا؟ بذارید به آیندگان هم چیزی بماسه!

نکته ی مهم : دوستان عزیز من ! تمامی اکانت های موجود در سایت به اتمام رسیده و به نوعی از اعتبار ساقط شده! و من دیگه توی سایت بدین شکل اکانت قرار نخواهم داد. اما اگه شما دلبندانم از این اکانت ها خواستین از طرق زیر اقدام بفرمایید:

فقط خواهشا برای درخواست اکانت توی سایت کامنت نذارین. ممنونتون میشم.ضمنا اول ببینین که این اکانت ها تو شهر شما ساپورت میشن یا نه ، بعد درخواست کنین.

ضمنا می تونین از فرم اینترنت رایگان در بالای صفحه هم استفاده کنین. یا از این لینک.

ادامه مطلب …

سه شنبه, ۱۰ دی ۱۳۸۷

کلسترول زده بالا !

نوشته شده توسط حامد 225 نمایش

سلامی زیبا بر تو زیباروی! دیدن تو برام سخته و دوری از تو برام سخت تر. عقل سلیم حکم می کنه که سخت رو انتخاب کنم ولی من سخت تر رو برگزیدم!

نمیخوام بگم! دوست ندارم شلوغش کنم! ولی باید خودمو یه جایی تخلیه ی روانی بکنم یا نه؟ چند روز پیش فیلمی از لوهان رو که از نت دانلودیده بودم ، دیدم. اسم فیلم رو هم نمیگم تا نظرتون نسبت به من عوض نشه! آخه چرا لوهان؟ چرا گیر دادم به این از خدا بی خبر مفسد فی الارض؟ چرا اون گیر داده به من؟  چرا باید صدای خش دار لوهان که همچون صدای پسرای تخس ده دوازده ساله می مونه ، حال و روان منو درهم بیامیزه؟ چرا از شر عذاب لیندزی لوهان رهایی نمی یابم؟ این چه سرّی است؟ آخه خدا این چی بود آفریدی؟ اه ! لعنت بر لوهان و لعنت بر من!!

لیندزی لوهان

حتما این سوال برای شما پیش اومده که چرا یکی دو پسته ( پست! نه اون پسته که می خوریم!) بیان شیوام رو از دست دادم و دیگه نمی تونم به شیوایی گذشته بنگارم. خدمتتون عارضم که علاوه بر جو و ترس امتحانات که استرسی وافر به من وارد می کنه ، چربی خونم هم رفته بالا و همونطور که می دونین ، چربی بالا موجب از دست دادن تمرکز میشه. ولی من تلاش می کنم با ایده هایی جدید و در آینده ای نزدیک وارد گود بشم و شما رو شگفت زده بکنم و اون هنگام است که به شیوایی کامل کلامم واقف خواهید گشت!

به هر حال داریم به ماه محرم نزدیک میشیم. ممکنه تو این مدت ده پونزده روزه کمتر آپدیت کنم چون به هرشکل سایت داره با روزنوشت های نسبتا هزل و آهنگای شاد میگذره و به دور از شأن این ماه و اخلاق انسانی است که بخوام این رویه رو ادامه بدم. باید دید چه اتفاقاتی در انتظار ماست و شاید تحولی محولی در من یا شما یا تو ایجاد بشه. شاید!

من هیچ وقت کامنت گدایی نمی کنم و نخواهم کرد. همچنین به تبلیغات جلف اعتقادی ندارم مثلن نمیرم تو رومای یاهو تبلیغ کنم یا برم تو بلاگ های به روز شده نظر بدم که بیا تبادل لینک کنیم. تمام آمار بازدید سایت از موتورهای جستجو و مخصوصا گوگله ، که هرچند کمه ولی خوبیش اینه که منت کسی رو نمیکشی و خودت رو کوچیک نمی کنی.

بعضی ها هستن که شورش رو دیگه درآوردن. تا یه ذره تعداد بازدیدکننده هاشون میره بالا ، فکر می کنن دیگه به مرتبه ی خدایی رسیدن و هیچ کس و هیچ چیزی رو بنده نیستن و هیچ حرف حقی رو قبول ندارن. مثلن میگن من به هیچ وجه راضی نیستم که کسی از وبلاگم کپی کنه حتی اگه لینک منبع رو ذکر کرده باشه. آخه خست تا چه حد ؟ من از همینجا اعلام می کنم که هر وبمستری که خواست از هیمرا کپی کنه ، با ذکر منبع مجازه و تازه استقبال هم می کنم!

خب گرامیان ، من برخلاف پست های قبل ، براتون آرزوی سربلندی و کامیابی دارم و امیدوارم تو کار و تحصیل و زندگی همواره موفق باشین ( مگه به حرف گربه سیاهه؟!) تا مطلب بعدی خدا یار و نگهدار و حافظتون.

پی نوشت: آخه مگه با یه تیکه شیشه میشه مچ دست یه نفر رو قطع کرد؟ خالی بندی تا چه حد؟

شنبه, ۷ دی ۱۳۸۷