تمام خونه غرق بوی عیده ، یه عطری غیر هر روز و همیشه ، میون ما یه شب راه از اینجا ، همین شب تا سحر یک سال میشه

اکانت رایگان اینترنت

نوشته شده توسط حامد 699 نمایش

سلامم نثار تو باد که جانم فدای توست! ای تو رفیق راهی! آخه من هیچی ندارم که نثارتو کنم ، یا اینکه بخوام فدای چشمای مث بهار تو کنم و تو می دونی که مثل یه تیکه جواهر توی جمع می درخشی و اینو می دونم که من مثل شبای بی ستاره سرد و خالی ام ، خب می ترسم ….. هییییی . اصلا تو بگو .

بدون هیچ مقدمه ای بگم که این پست ده تا اکانت اینترنت جدید براتون توی سایت قرار میدم. فقط یه چند تا مورد رو متذکر بشم که اگه اکانت ها کار نکرد ، معنیش اینه که یکی پیش از شما تمومش کرده و همچنین برای دیدن شماره ی تماس شهرها به ادامه ی مطلب رجوع کنید.

برای رفتن تو گوگل: اینترنت مفت ، اینترنت مجانی ، اینترنت رایگان ، قصه های عاشقانه! اس ام اس های عشقی! دوستت دارم!! راه های ابراز عشق!!! فن بیان! حامد حجازیان و از این قبیل!

Username : thk54802   Password : 416435

Username : thk54801   Password : 742146

Username : thk54800   Password : 779235

Username : thk54799   Password : 386579

Username : thk54798   Password : 968774

Username : thk54796   Password : 971518

Username : thk54795   Password : 435913

Username : thk54794   Password : 423611

Username : thk54793   Password : 935292

Username : thk54792   Password : 338868

خب برای دیدن شماره تماس ها روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید ولی شماره تماس تهران ۹۷۱۸۱۴۸ هستش. تا پست بعد خدانگهدار.

منبع اکانت ها : موسسه ی فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان

پی نوشت: امروز تولدم بود! البته به قمری! حالا بعدن یه پست مفصل در مورد تولد و این حرفا بحث می کنم.

نکته ی مهم : دوستان عزیز من ! تمامی اکانت های موجود در سایت به اتمام رسیده و به نوعی از اعتبار ساقط شده! و من دیگه توی سایت بدین شکل اکانت قرار نخواهم داد. اما اگه شما دلبندانم از این اکانت ها خواستین از طرق زیر اقدام بفرمایید:

فقط خواهشا برای درخواست اکانت توی سایت کامنت نذارین. ممنونتون میشم.ضمنا اول ببینین که این اکانت ها تو شهر شما ساپورت میشن یا نه ، بعد درخواست کنین.

ضمنا می تونین از فرم اینترنت رایگان در بالای صفحه هم استفاده کنین. یا از این لینک.

ادامه مطلب …

پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۳۸۷

یه پسر خیلی مثبت !

نوشته شده توسط حامد 189 نمایش

سلام بر تو مهجور ، بر تو مطرود! در نهایت ، جسم من در خاک شد و روحم از همه ی تلخیا و غما پاک شد و قلب ماوراییم واسه پذیرش عرفان چاک شد و اما … با این همه ، تنها ناخن تو بود که غرق لاک شد!!

نه دیگه ، منتظر نباشین که بازم از حال آشفته ی خودم منبر سازی کنم! میخوام براتون یه داستان تعریف کنم. داستان دوست دارین؟ خب پس بریم.

یه روزی بود و یه روزگاری. یه پسر خوبی بود که موهاشو یه وری می داد! عینک ته استکانی می زد و شلوار پارچه ای می پوشید و کلا تریپ مثبت بود. موقع درس و مشق که می شد شروع می کرد به خر زدن و مواقعی هم که تابستون بود و مدرسه ها تعطیل ، پلاس توی انواع و اقسام کلاسای آموزشی و هنری و اینا از ویژوال سی و نرم افزارای حسابداری بگیر تا ملیله دوزی و شطرنج و یوگا. آره سرتونو درد مرد نیارم فکر کنم با اینچنین آدمایی برخورد داشتین. قضیه همینجوری گذشت و گذشت تا …. هان؟ حتما فکر کردین پسره از یه دختره خوشش میاد بعد دختره یه کاری می کنه که پسره از این حالت مثبتگی دربیاد؟ زهی خیال باطل ، غلط کردین سر بچه ی مردم بلا میارین. یا شاید فکر کردین که با یه پسره آشنا میشه که مثل ابلیس پرتلبیس هی تو گوشش وز وز می کنه بعد پسره میره معتاد میشه؟ عمرن ، اصلا از این خبرا نیست.

داشتم می گفتم روزگار گذشت و گذشت تا این پسره از نمی دونم کجا بورسیه گرفت و رفت ددر. رفت یکی از دانشگاهای اوکراین درس بخونه. هان باز چیه؟ فکر کردین پسره تحت تاثیر فساد اخلاقی و بی بندوباری شرق اروپا قرار می گیره و الکلی و میشه و هرشب تو دیسکو و کلوب پلاسه؟(این کلوب نه ، اون کلوب!) یا اینکه این گمان رو بردین که پسره از یه دختره ایدز می گیره؟ هان؟ باید خدمتتون عارض بشم که نه ، همچین چیزی نیست.

پسره مدرکشو می گیره و برمی گرده ایران. بعد این مامانه گیر بوده که میخوام قبل از مرگم نوه ام رو ببینم. خلاصه یه دختر کج و کوله ی انقضی رو میندازن به پسره!(و شاید هم بالعکس!) آره ، پسره بازم ویرش می گیره که درس بخونه. دوباره کنکور شرکت می کنه و دانشگاه آزاد دارغوزآباد ( همین دانشگاه ما !) قبول میشه! هان؟ باز چیه؟ فکر کردین میاد چهارتا داف خوشگل موشگل می بینه و عاشق میشه و تریپ لاو و این حرفا برمی داره؟ نخیر ، به دلتون صابون نزنین که یه اینچنین اتفاقی نمی افته.

این بار هم درسش رو تموم می کنه ولی بازم میخواد درس بخونه و به مدارج و مدارک بالاتر برسه. بعد میره اون رشته ای که تو اوکراین خونده رو آزمون میده واسه کارشناسی ارشد. تو پرانتز بگم که شاید یه سوالی واستون پیش بیاد و اون اینه که خب مگه نمیگی طرف خرخونه؟ پس چرا همین دانشگاه آزاد ادامه نداده؟ خدمتتون بگم که طرف با همه ی پخمگیش اینو فهمیده که ارزش آموزشی دانشگاه آزاد و مخصوصا این دانشگاه ، از پهن گاو هم کمتره (البته از پهن میشه در کود طبیعی استفاده نمود!) و استادای بی سواد اونجا رو قرق کردن و دانشجوها هم همه …… باز!( لعنت بر اون ذهن و فکر خرابت! اه ! منظورم مونث بازه!) داشتم می گفتم که واسه کنکور آماده شد و یکی از دانشگاه های معتبر دولتی تهران قبول. ( کلمه ی شد در جمله ی دوم حذف به قرینه ی لفظی شد! اگه نمی دونین بدونین) و یه دوسالی هم برای فوق لیسانس همت گمارد و بازم ول کن معامله نبود و دکتراش رو هم گرفت. اگه این به ذهنتون خطور کرده که دیگه بی خیال میشه و میاد به زنش می رسه که خانمش هم یه حالی ببره بعد سال ها، باید بگم که نچ! سخن به گزافه نگویید و به ادامه ی قصه گوش فرا دهید!

می خواستم داستانو اینطور ادامه بدم که پسره که حالا دیگه مرد شده ، میره حوزه ی علمیه و درس طلبگی می خونه ، اما دیدم که اکثر این تیپ آدما ، حالت ضدیت با خدا می گیرن و می چسبن به دنیا. بذار بچسبن!( این پاراگرافو جزو داستان حساب نکنین! نکته ی انتقادی بود که باید می گفتم!)

بگذریم. پسره بی خیال درس نمیشه و با خودش میگه که چطوره که هرکی از خونه فرار می کنه( ای بر فکر منحرفتون لعنت!) میره یه لیسانس تربیت بدنی دانشگاه آزاد می گیره؟ مگه من چیم از بقیه کمتره؟ و خیرسرش دوباره تو کنکور شرکت می کنه و تربیت بدنی میخونه. اگر گمان بردین که بعد از اینکه مدرکشو گرفت میره مربی یا آنالیزور یا یه چخی تو ورزش میشه(چخ= مدیر!) اینو میگم که سکوت پیشه کنین که چیزیدین تو داستان! این واقعه به وقوع نمی پیونده.

خب بالاخره پسره که حالا چهل سالش شده ، تصمیم می گیره به فکر زندگیش باشه و یه شغلی ، یه پناهگاهی واسه خودشو زنش تهیه کنه ، که چی میشه؟ یه روز که داشته از سر قبر باباش برمی گشته ، یه مسافرکش کودن ، می زنه شل و پلش می کنه و مغزشو می چسبونه به گارد ریل و شیکمش رو زیر چرخاش جر و واجر میده! بعدشم چهارتا چرخ داره چهارتا دیگه هم قرض می کنه و در میره.

دیدین؟ پسره داستان ما یه عمری درس خوند و جون کند ولی آخرش چی شد؟ خب مرد. یکی نبود بهش بگه که آخه تو توی این مدت به چه دردی خوردی؟ کجا رو گرفتی؟ حیف که امشب فحشم نمیاد وگرنه نه به اون مرحوم ، بلکه به شما هم ترحم نمی کردم و سیل الفاظ رکیکی بود که نثار وجودتون می کردم! واقعا شانس آوردین!

این اولین داستانی بود که توی سایت به نوعی می نوشتم. به امید خدا سعی میکنم در آینده بازم از این قصه ها براتون تعریف کنم و شما از خوندنشون محظوظ بشین ضمن اینکه به نکته های ظریفی که تو داستان هست دقت می کنین.( که من فکر نمی کنم چیزی متوجه شده باشین!) اینم بگم ، من همونطور که انتقادات شما رو به شعرام نمی پذیرم و اگه نظری در باب انتقاد از شعر بدین ، اونو حذف می کنم ، در مورد داستان هام هم همینطوره و به هیچ وجه هیچ نقدی رو قبول نمی کنم. همینه که هست. حالا فعلا با من خداحافظی کنین و اگر هم واستون مقدور بود ، یه دعایی بر من محتاج عنایت بفرمایید.

پی نوشت ۱: دو تا بیت شعر مرگی جدید گفتم. بد نمی بینم اگه واستون منتشر کنم.( جمله ی آخر مشکل دستوری داشت!)

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد

                          اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغروق قهر دنیام

                         سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

پی نوشت ۲: این مامان مارال ۱۸ ساله نمی خواد بمیره؟ دهن مارو به نوعی سرویس کرد ، بابا بمیر دیگه راحت بشیم. البته شایدم مرده و Add List من از موضوع بی خبرن! هییی! خدابیامرزدت ننه مارال!

پی نوشت ۳: اگه روانشناس غیرحضوری  سراغ دارین ، منو هم بی سراغ نذارین! دارم به فانی میرم!

پی نوشت ۴: اگه تو نحوه ی نگارش داستان ، دونوع ریتم رو مشاهده می کنین ، بدونین که این داستانو تو دو روز نوشتم! و همونطور که گفتم زندگیم حالت نوسانی داره!

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۳۸۷

بدون تیتر

نوشته شده توسط حامد 115 نمایش

سلام. قبل از هرچیز بگم که تمام حرفایی که تو پست قبل گفتم ، سخن مفتی بیش نبود. من از اکثر شماها و امثالکم برترم و به لحاظ شعور و درک انسانی به مقام والایی رسیدم . ضمنا هیچ طرحی هم درکار نیست و من همچنان رو به زوال خواهم بود و توی سراشیبی سقوط گرفتار شدم.

خدمتتون عارضم که دوباره دوران اضمحلال گونه منو درگیر خودش کرده و بعد از یه دوره ی آرامش به حالت قبل برگشتم. حالت مرگی ، وضعیتی که تمایل به مردن دارم. زندگیم سینوسی شده ( شایدم کسینوسی !) و دائم درحال بالا و پایین شدنه. هنوز دلایل محکم و مستدلی واسه این روحیه ی منفی پیدا نکردم و به واقع هم نمی دونم مشکل از کجاست که بخوام حلش کنم. فکر می کنم احتیاج به یه روانکاوی دارم.(درست گفتم؟ روانکاوی؟) البته پیش بینی می کنم که مراجعه به روانشناس یا چه می دونم روانپزشک توفیری برای من نداره و به این روند رو به انحطاط ادامه خواهم داد و ایضا پیش بینی های من همواره درست بوده.

شاید تعدادی هم مثل من دچار بیماری روحی روانی شده باشن. نمونه اش همین نگارنده ی گوریل فهیم. کاملا از طرز نوشتارش مشخصه که تا حد زیادی به انحطاط رفته و مشکلات اخلاقی گریبانگیرش شده. احتمالا اگر من یه فکری به حال خودم نکنم ، سرنوشت محتومی جز غرق شدن تو درگیری های ذهنی و مریضی های روانی مثل همین مازوخیست خودمون و افسردگی و این بیماریا که فرنی داره و یا یه سری از مشکلات اخلاقی مثل اعتیاد و اینا ندارم.

اعدامی خوشحال!

من به خودم اطمینان کامل دارم که خودمو نخواهم کشت! ولی فکر کردن به مرگ و آرزوی مرگ داشتن ، آدمو از تحرک و پویایی بازمی داره. میشی یه تیکه ماهیچه و چهار تا استخون که پشت کامپیوتر دائما دنبال مطالب و مولتی مدیایی هایی می گرده که نیازهاشو ارضاء کنه. درحال حاضر ، آرزوی مرگ برای من ضمنیه و فقط درحد یه حرف اما اگه بخواد وارد تفکرم بشه همون بیماری هایی که بالاتر گفتم ، میان سراغم و اون موقع است که یه بچه ی با استعداد هرز میره. هرچند که الانم به جای شکوفا کردن استعدادام ، دارم سرکوبشون می کنم. (شعرای مرگیم هم خیلی قشنگ از آب دراومده که اگه مایل به خوندنشون هستین به دسته ی شعر برید.)

دیگه چیزی از این فراتر نمی تونم براتون بگم و فقط از صمیم دل و از ته قلب امیدوارم که این وضعیت من خاتمه پیدا کنه تا کمی هم از زندگی لذت ببرم و این دید منفی من نسبت به وقایا از بین بره و به سعادت دنیوی برسم! الهی آمین! میخوام کمی دور از کلیشه باشه ، پس خداحافظی نمی کنم!

پی نوشت۱: اصولا یک شنبه ها از بدترین روزای هفته واسه منه. امروز (الان ساعت ۲ بامداده پس میشه دیروز!) هم یکشنبه بود و چقدر هم به بدی گذشت!

پی نوشت ۲: به اطرافم که نیگا می کنم ، می بینم که مشکلات من در برابر مصائب برخی دیگه از آدما پشم و کرک هم به حساب نمیاد ! نمی دونم شایدم این احوال از خوشی زیاد باشه !

پی نوشت ۳: شاید بعدن این پست رو حذف کردم! خدا رو چه دیدین!

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۸۷

کمی خودم هم !

نوشته شده توسط حامد 122 نمایش

سلام ای گوهر پاره! داشتم فراموشت می کردم و به نوعی اما دوباره دیدمت و زرتی تو غم ها غوطه ور شدم و تو نمی دونی چرا. چیکارت کنم آخه ؟

اومدم بعد یه هفته تا بگم که آقا (بلکمم خانم!) من مخلص همه ی آدمای کره ی خاکی از ضلع جنوب شرقی گرفته تا ضلع شمال غربی ، از کنج راست تا کنج چپ هستم!( کره ی زمین که نه ضلع داره نه کنج!) من کوچیک تو بازدید کننده ی بامرام و مهربون و خوشگل ، چاکر تو خواننده ی محترم و سنگین و رنگین ، فدای احساسات لطیف همه ی مردم دنیا نیز هستم! اینارو میگم که اگه یه وقت چهارتا فحش دادم به یه قشر خاصی ، ناراحت نشی. اگه یه وقت به شخص مورد علاقه ات توهین کردم به دل نگیری.

می دونم که دوباره بیان شیوام رو از کف دادم. قطعا بخاطر امتحاناس. درس نمی خونم ولی دائما استرس دارم. بذارین امتحانا تموم بشه ، به قدری نوشتارم شیوا بشه ، به حدی نگارشم شیوا بشه که خود ….. . به هرحال بعد از امتحانا منتظر حکایات شیوای جدید و بدیعی باشید و به شیوایی کلامم غبطه بخورید!

شاید اگه مطالب سایت رو خونده باشین ، متوجه درگیری فکری و آشفته ای که بین من و لوهان ایجاد شده و باعث حساسیت من به این زیبارو گشته ، شده باشین. اما دوستان! من به هیچ وجه به این فرد دل نبسته ام و به قولی عاشقش نشدم و حتی به شدت این رفتار رو تقبیح می کنم و براین اعتقادم که علاقه ی بیش از حد به یه شخص مشهور جز دیوانگی و اضمحلال و طردشدگی برای آدمی به همراه نداره. پس چرا من و لوهان اینجوری شدیم؟ عزیزان من ! داستان من و لیندزی لوهان غیر از این مسائله و من عاشق لوهان نشدم!(پس چی شدی؟)

همیشه همه میگن که در رابطه با سایر افراد ، خودتونو بذارین جای طرف مقابل. اما من پا رو از این هم فراتر گذاشتم و دیگران رو میذارم جای خودم! نه اینکه من خیلی به طرز حرف زدن افراد حساسم و با لحن طرف موضع خودم رو نسبت بهش می گیرم ، این میشه که کم حرف میشم. خود واقعیم رو به کسی نشون نمیدم و توی گفتگوها سعی می کنم غرورم رو حفظ کنم و از کلمه های باکلاس استفاده بنمایم! البته دارم طرحی رو پیاده می کنم که بین مردم به طرح تحول معروف شده و طبق این طرح ظرف مدت شش ماه از سوسولی! به خزی بودن می رسم! این طرح هدفی جز آمادگی من برای زندگی در اجتماع نداره ولی کارهایی برای تحقق این طرح باید انجام بشه که همت بالایی و شاید هم جرأت وافری میخواد! مخصوصا یه کار که خیلی!

میگم ، من خاک پای همه ی شما هستم و اصلا در برابر وجود تو سر تعظیم فرود میارم اما اینو بگم که من تازه وبلاگ نویسی رو شروع نکردم و یکی از باسابقه ترین وبلاگ نویس های ایرانم! از سه سال و نیم پیش یعنی زمانی که هنوز طفلی خرد بیش نبودم شروع به نگارش در وبلاگستان کردم و در این مسیر تجربه های بسیاری اندوختم! هنوز هم وبلاگ های قدیمیم رو دارم اما تمام وقتم رو گذاشتم روی سایت و فقط ماهی یکبار یه مطلب از اینجا کپی می کنم و تو وبلاگا قرار میدم.

رفیقان من! اگه درمورد سایت سوالی داشتین من دربست در اختیار شما هستم و اگه لینکی خرابه ، اگه مطلبی باعث آزردگی شما شده و اگه با شخص من مشکلی دارین ، بیان کنین. من تمام انتقادات شمارو می پذیرم( البته به جز انتقاد از اشعارم !) و تک تک حروف جملات شمارو ارج می نهم. تا دیدار دوبارمون ، بدرودی خدایی بر چشمان خوشگلتان باد!

پی نوشت ۱: یه بیت شعر قشنگی دارم که میگم:

به گیسوی نگارم نظر ندارم ، از حال دلم خبر ندارم

                                   همیشه به فکرخوابم ، دیگه شام و سحر ندارم

(باشه باشه ، اگه بگم غلط کردم خوبه؟ خیلی خب غلط کردم که بیت بالا رو سرودم!)

پی نوشت ۲: جمله ی روز: اگه نمیتونی محبوب باشی ، حداقل منفور نباش!(حامد حجازیان!!) به فارسی روان: اگه عرضه نداری محبوب باشی ، پس گه میخوری که منفور بشی!

پی نوشت ۳: پند روز : به هم نشاشیم ، با هم بشاشیم! (شوکومن)

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۸۷

تناقضات !

نوشته شده توسط حامد 98 نمایش

سلامی به بوی گلاب ، به خوش رنگی شراب ، به طنابندگی طناب ، به لذت عتاب ، به دیدنت به شتاب ،  اگه تو ماه بلند آسمونی پس بتاب!! هیییییییی! حیف که تابیدنت مثل قصه شد تو کتاب! پس بخواب !

فرزندان دلبند من ! من شمارو دوست دارم ! واسه شما احترام قائلم و ارجتون رو مقبول می دارم! فقط کاری نکنید که توی مرام و معرفت و رفاقت کم بیارم! ای دوست عزیز ، در کل(kal)  رفاقت باختم ، لطفا تمومش کن!

بعد مدتی یه سری به وبلاگ میهن بلاگم زدم. الان که دقت می کنم ، می بینم که اونجا خیلی تند می رفتم. خوب شد که بازدید کننده نداشت وگرنه سیل فحشی بود که نثارم می شد! البته از حق نگذریم ، اون رویه رو بیشتر دوست داشتم!

تو غزه یه میلیون نفرو دارن می کشن؟ چیکار کنم ، طرح تحول اقتصادی داره تصویب میشه؟ به من چه ، زندانی شدن حسین درخشان تایید شد؟ به ناخونم ، خونه ی فردوسی پور و دزد زده؟ به اسب هیتلر ، یک درصد از تعداد دخترای داوطلب کنکور کم شده؟ به درک . مهم فقط خودمم. به قدری استرس و درگیری ذهنی دارم که فکر کردن به اخبار روز برام مثل رویا شده. امیدوارم این دغدغه ها و مشاغل حداقل تا یک ماه دیگه برطرف بشه.( آره به همین خیال باش! بشین تا برطرف بشه!)

من که زیاد اهل اس ام اس بازی نیستم ولی توی پیغام رسان یاهو ، پیام هایی برای من و حتما همه ی شما ارسال میشه که کریسمس رو تبریک گفته. اولا ما به عنوان یک ایرانی نباید سال نوی غربی های پست رو قبول داشته باشیم چه برسه به اینکه بخوایم به همدیگه تبریک هم بگیم. البته کسایی کریسمس رو به بقیه تبریک میگن که غربزده اند و از ایران و ایرانی بودن خویش بیزارند. ثانیا ما الان وسط محرم هستیم و هیچ دلیلی برای تبریک گفتن نیست حتی وقتی محرم توی عید نوروز افتاده بود کسی عید رو تبریک نمی گفت.( جز ارامنه و اهل تسنن) در نتیجه افرادی که کریسمس رو مبارک میدارن ، نه ایرانی هستن و نه مسلمون و انسان های خوار و کوچکی هستن که تحت تاثیر غرب و زرق و برق دنیوی اونا قرار گرفتن. شاید این سوال برای شما پیش بیاد که خودت چرا به آهنگا و فیلمای غربی علاقه داری؟ منم میگم بله من هم به آهنگای غربی گوش میدم و هم فیلمای هالیوودی رو از نظر میگذرونم اما تحت تاثیر قرار نمی گیرم و بر اعتقاداتم استوارم.

قرار بود توی سایت درباره ی دانشگاه محل تحصیلم مطلب بذارم که این کار رو هم تا حدودی کردم. اما دوستان همکاری نکردن و حالا به امتحانات رسیدیم و نوشتن درباره ی دانشگاه سخت شده. ضمنا من چون نگران بودم که دوستان سری به سایت بزنن ، کمی نوشته هام رو سانسور می کردم. ولی الان بی غرض و بی مهابا سخن می رانم! خب ریاست دانشگاه ما تغییر کرده و هرچند که جابجایی های مدیریتی تاثیری در مسائل جزئی نداره ، اما بعضی از دوستان- ببخشید- نگران دختربازیاشون هستن! مثلن یکی از شایعه های مسخره ای که پخش کردن اینه که با نظر مدیریت ، سه روز پسرا میان دانشگاه و سه روز دخترا ! خب به فرض هم که این شایعه حقیقت داشته باشه ، شما ها چرا ناراحتین؟  مگه قبلا چیکار می کردین؟ برخی دوستان با لابی کردن و باند بازی ، منو مجبور به ویرایش و حذف بعضی از قسمت ها کردن!

لوگوی دانشگاه آزاد اسلامی

نکته: البته اینم بگم که تعدادی از دانشجوها هم هستن که جز مسائل درسی و حال و احوال معمولی ، پارو فراتر نمیذارن و بعضی هم هستن که واقعا از دوستی و صمیمیت هدف والایی دارن و من به این قشر احترام میذارم و براشون آرزوی سلامتی و توفیق دارم! برادر و خواهر گرامی !! امید است حق تعالی در همه ی امور یاور شما و حرکت انقلابی شما در دانشگاه ها ، مشت محکمی بر دهان شیطان بزرگ ، استکبار جهونی ، آمریکای خونخور باشد! و من ا… توفیق. خداحافظت باشد ای برادر . هان؟ چی میگی؟ آهان ! و تو ای خواهر!!

پی نوشت ۱: دیگه ملاحظه کاری بسه! ترکیدم بس که تو خودم نگه داشتم حرفامو!(خب برو دستشویی!)

پی نوشت ۲: تمام نوشته های این سایت نظر شخصی نگارنده هاست و بنده هیچ مسؤولیتی در قبال فحش ها و توهین ها ندارم! حتی اگر خودم بنگاریده باشم! ( لطفا از بنگا فاکتور بگیرین!!)

پی نوشت ۳: کدوم احمقایی اومدن تو سایت دانشگاه نظر دادن که انتخاب واحد دستی بهتره؟ ببخشید ، ولی خاک عالمین بر فرق سر خالی از برین شما باد!! شما بهتره نظرتون رو برای خودتون نگه دارین عقب موندگان از دنیا و تکنولوژی و علم روز! ( دیدی خودتم غربگرا شدی!!) حالا واسه خوابوندن کل شما هم که شده ، یه چند نفر رو اجیر می کنم که صبح تا شب بیان نظر بدن که انتخاب واحد اینترنتی بهتره!

پی نوشت ۴: اگه چیز… ، جرأت داری نظر بده!

پنجشنبه, ۱۲ دی ۱۳۸۷