مغروق شعرم ، گرفتار یار!

نوشته شده توسط حامد 116 نمایش

درود بر تو ای فرخنده حال ! یه دوری تو آسمون چشمات زدم ، خیلی آلوده بود! پر از غبار محلی و گرد و خاک ولی دریغ از یه قطره بارون! گند زدی به پروبالم حالا باید برم تو برکه و بدنو بزنم به آب!

هیچ اتفاق خاصی نمی افته که بخوام راجع بهش بنویسم. فقط دیروز که داشتم با همون اتوبوس بادپا از دانشگاه می اومدم خونه ، از یه طرف آفتاب مغز نداشته ام رو آب می کرد. از یه طرف یه مرد سیگاری که بلند بلند و بالهجه با موبایل حرف می زد کنارم نشست. بوی گند سیگار می داد. از یه طرف (از طرف پشت) دو تا دختر نشستن پشتم و تا می تونستن حرف زدن. از کار و درس گفتن تا شوهر و زنای چادری! (منظور زنان چادری می باشد!) بازم نتونستم برگردم و ببینم کی هستن. خب می دونین ، خیلی ستمه اگه برمی گشتم و نگاشون می کردم!

تو آپدیت سایت تنهام. یکی که ماهی یه بار ، به ضرب زور میاد یه چیزی می نویسه. یکی دیگه میگه دپارتمان سینمات با من. هر وقت منو می بینه ، توی پیغام رسان یاهو ، پشت تلفن و هرجا که منو پیدا کنه میگه دپارتمان سینمات بامن! تازگیا توی خوابم ولم نمی کنه ، خواب دیدم که توی یه فضای مه آلود و وهم آلودم و درختا برگ ندارن و خشکن. بعد یه جسم سیاه از دور میاد و در حالیکه به طرز وحشتناکی داره می خنده ، میگه: یوهاهاهاها ! دپارتمان سینمات با من! و دیگران هم که بسی شعار میدن ولی به عمل کار برآید!

جناب آقای ناطق نوری در مصاحبه ای بعد از تشکیل اتاق فکر گفتن: ما آرزومونه که همه با هم نزدیکی کنن! من توی فرموده ی ایشون هیچ دخل و تصرفی نکردم! بعدن از من خرده نگیرین!

راستی بالاخره بعد از کش و قوس های بسیار The Dark Knight رو از نظر گذروندم. به معنای واقعی کلمه ، فیلم بود! ملذوذ گشتیم! اره ۵ رو هم رؤیت نمودیم و حالمان حسابی به هم خورد!

این خواجه هم بعضی وقتا شعرای قشنگی میگه! مثلن با اندکی دخل و تصرف میگه که :

بی مزد بود و منت ، هر خدمتی که کردم

                         یا رب مباد کس را ، مخدوم بی عنایت

در زلف چون کمندش ، ای دل مپیچ کان جا

                            سرها بریده بینی ، بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را ، خون خورد و می پسندی

                              جانا روا نباشد ، خون ریز را حمایت

یادتونه قبلا ابیات مرگیمو گذاشته بودم؟( یعنی قرار داده بودم توی سایت!) حالا ادامه ی این بیت ها رو خدمتتون عرضه می کنم ، فقط چون من سروده های خودمو خیلی دوست دارم ، هیچ انتقادی رو به ساختار اشعارم نمی پذیرم!

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما

                        آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم

                         تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کمک چشمامو بستم ، دیگه من کارم تمومه

                                 به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل

                               تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گل

حالا که شعر و شعر بازیه با یه بیت از TM این پست رو به پایون می رسونم!

به خیالم روزی صدتا یار داری – واسه همه قمیش میای و ادا داری ! از ادامه ی ترانه هم بگذریم! تا بدرودی دیگر بدرود!

پی نوشت: آیا هیچ می دانستید که نام همسر جان واریو (بازیکن استقلال) ، پولی می باشد؟!!

جمعه, ۱۵ آذر ۱۳۸۷

جوونیم رفت! صداش کنین!

نوشته شده توسط حامد 174 نمایش

سلامم به شما نیکان! گوشه چشمی ، نظری ، نگاهی. بابا گاهی دیدی مارو ، یه سلامی به ما بکن. ما که سلامتم نمی کنیم چه برسه به صدات!

یه چند روز پیش به مناسبت برترین ازدواج تاریخ ، گوینده ی رادیو داشت افاضات می کرد. می گفت اکثر مشکلات اجتماعی و فردی و ناهنجاری های روحی روانی و فساد جامعه با ازدواج کردن حل میشه. هییییییییییییییییییی روزگار سخت ! کمرمو شیکوندی!

نمی دونم چرا وقتی به یه فرد شهرستانی میگی تهران ، یه فکری می کنه. دقیقا همون فکری که یه تهرانی می کنه وقتی کلمه ی اروپا رو میشنوه!( خودتون هر برداشتی دوست دارین از این جمله بکنین!)

دیروز بود که یه تعداد از دوستان مشغول بازی کامپیوتری بودن.(کجا؟) آندرگروند بازی می کردن و من مانند پدربزرگی دانا (نمی دونم چرا یاد جغد و به تبعش بوف کور و پیرو اون صادق هدایت و درنهایت خودکشی افتادم!) اونا رو نصیحت می کردم که ای فرزندان من! این بازی قدیمی شده ، الان آندرکاور تو بورسه! به خرجشون نمی رفت! می گفتم به جای بازی کردن درس فرا گیرید و علم بیاموزید! ولی دوزار التفات نمی کردن. داشتم برمی گشتم از دانشگاه به خونه و بازم سوار بر اتوبوس بادپا شده بودم. میانه های راه دو تا بچه همسن امیرمحمد اومدن کنار من وایستادن! یکی گفت ماست وانتد قشنگتره یا کربن؟ که اون یکی گفت ماست وانتد ، وقتی پلیس دنبالت می کنه کلی حال میده. و شروع کردن به زر مفت زدن و از بازی تعریف کردن. خواستم بگم آخه بچه این بازیا مورد دارن یا ببخشید صحنه های نادیتی( به زبون فارسی یعنی لختی!عریانی!) دارن. دیگه نگفتم. بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شدم یه ذره پیاده روی کردم تا به خونه برسم. یه پسر چهار پنج ساله با مامانش ازم سبقت گرفتن. دوتا پسر هفت هشت ساله از روبه رو می اومدن که یهو این پسر کوچولوئه با یکی از اون دوتا پسر دست داد.( نمی دونم چرا ذهنتون منحرفه! همش میخواین یه نکته ی غیراخلاقی بچسبونین به حرفای من!) بعد مامانش گفت این کیه؟ و بعد خود مامانه جواب داد آهان توی گیم نت با هم دوست شدین. آخه نامردا بچه ی چهار ساله و گیم نت؟ این همه صداسیما بد میگه ، بازم بچه هاتونو میفرستین برن گیم نت؟ باور کنین اگه به پسر کوچیکه دست می زدین ، فحشای رکیک خانوادگی بود که نثارتون می کرد!(از کجا فهمیدی؟)

خواستم یه چیزی بگم ولی نمیگم تا بینی عمل کردتون بسوزه!

به این لینک یه سری بزنید که من میخوام راجع بهش مطلب بنویسم. خواستم یه پیش زمینه داشته باشین! اینجا

دیگه حرفی نیست جز خداحافظی! You & I, Say good-bye !

در آخر یه جمله ی قشنگ دیدم ، میذارم تا شما هم بخونین که وصف حال منه!

سه چیز مایه نیکوکاری است. سخاوت نفس، نیکی گفتار و صبر بر آزار.(پیامبر اعظم(ص))

سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۳۸۷

منو دوست داری؟

نوشته شده توسط حامد 648 نمایش

سلام ای کبدها ! چطورین یا خوبین؟ شارژین یا دشارژ ؟ ماستین یا دوغ ؟ شیر یا روباه ؟ خر یا اسب ؟ گوسفند ؟(نگارنده در حالت عادی بسر نمی برد! خدا در ادامه ی پست به داد برسد!)

خب اگه در لینکدونی این بغل کمی جستجو کنین یه لینکی پیدا می کنین که یه پسری جلوی وبکم خودشو کشته! به نظر جذاب میاد! هزار و پونصد نفرم نگاش می کردن! قبلا هم به بقیه گفته بود که میخواد خودشو بکشه ولی بقیه به سخره گرفته بودن. این یه هشداری بود به همه ی جوونا ، امیدای درخشان فردای ایران ما ! زرشک! یه هشداری بود به شما که اگه پس فردا یکی خودشو کشت که قبلش گفته بود می کشه ، می کشه!(هان؟)

لطفا سوال نفرمایید! من با tm قرارداد ندارم. بخاطر آمارشه که آهنگاشونو گذاشتم. فهمیدین؟(حالا مگه کسی هم سوال کرده؟)

میخوام سفرنامه ی الکامپ رو بنویسم ولی چون وقت می بره و این هفته امتحان دارم هفته ی دیگه به رشته ی تحریر درمیارمش. اگه تا اون موقع حوادث یادم نرفته باشه .

حالا بحث اصلی پست. روز دوشنبه مورخه چهارم آذر داشتم رجعت می کردم از دانشگاه به خونه. با تاکسی نمیام چون اتوبوس هست ، اینو گفتم که نگید خسیسم.(خب هستی دیگه وگرنه با تاکسی می اومدی!)دم دانشگاه سوار شدم و بعد از یه مدت یه دختر و پسری که هیچ گاه ندیدمشون ، پشتم نشستن. جای شما خالی از همون اول شروع کردن. به قدری لوس به حدی حال بهم زن با هم صحبت می کردن که می خواستم برگردم و چاقوی دسته زرد گوریل فهیم رو بکنم تو سینه ی هردوتاشون. مثلا پسره با لحن بچه گونه می گفت: دوشم داری؟ اون دختر کودن هم می گفت : آله!(همون آره به زبون آدمیزاد!) بعد پسره شونه ی دختره رو مالید و گفت : اینجا رو خوبه بمالم؟ اونم گفت آره. بگذریم دختره هی تعریف می کرد از زندگی گذشتش و از دوست پسراش. از پویا گفت که سه بار زده بودتش. اینجا بود که معنای زدن رو درک کردم. گفت یه بار دستمو فشار داد ، یه بار گفت بزن تو صورتم ، من نزدم بعد اون زد. در این لحظه پسره گفت: بعدش چیکار کردی؟ دختره گفت گریه کردم. بازم زر زر کرد و رسید به هادی. گفت : زیاد غیرتی بود هی تو خیابون می گفت سرتو بنداز پایین ، روسریتو بکش جلو. و کلا از این حرفای صدمن یه غاز تحویل هم میدادن. آخرشم دختره گفت چه خوب شد که باتو آشنا شدم. تو چی؟ تو خوشحال نیستی؟ پسره گفت : نه(خیلی ضایع بود این حرکتش! من بودم با این بی تجربگیم ، اینو نمی گفتم! ضریب هوشی کانا!) تا خود مقصد دندون عقل منو کشیدن بس که هی اون گفت دوسم داری؟ اونم گفت آره! خوب شد بعد از پیاده شدن یه جوب اونورا بود خودمو خالی کردم توش! اه اه اه. (کاش برمی گشتم قیافشونو می دیدم اما گفتم آخر ضایع بازیه!)

یه جا هم دختره گفت تو تولدم شل می رقصیدم ، همه می گفتن این تولدشه ولی ناراحته.(قطعا مراسم تولد مختلط بوده) حیف که خدا اجازه نمیده هر کی و که دلت خواست بکشی! و حیف که خدا نمیذاره هر کس رو که عشقت کشید …. لا اله الا الله! آدمو وادار به گفتن چه حرفایی می کنن مردم! تا اینجا رو به محفل فحش و فحش کاری تبدیل نکردم ، بدرودم!

چهارشنبه, ۶ آذر ۱۳۸۷