مغروق شعرم ، گرفتار یار!
درود بر تو ای فرخنده حال ! یه دوری تو آسمون چشمات زدم ، خیلی آلوده بود! پر از غبار محلی و گرد و خاک ولی دریغ از یه قطره بارون! گند زدی به پروبالم حالا باید برم تو برکه و بدنو بزنم به آب!
هیچ اتفاق خاصی نمی افته که بخوام راجع بهش بنویسم. فقط دیروز که داشتم با همون اتوبوس بادپا از دانشگاه می اومدم خونه ، از یه طرف آفتاب مغز نداشته ام رو آب می کرد. از یه طرف یه مرد سیگاری که بلند بلند و بالهجه با موبایل حرف می زد کنارم نشست. بوی گند سیگار می داد. از یه طرف (از طرف پشت) دو تا دختر نشستن پشتم و تا می تونستن حرف زدن. از کار و درس گفتن تا شوهر و زنای چادری! (منظور زنان چادری می باشد!) بازم نتونستم برگردم و ببینم کی هستن. خب می دونین ، خیلی ستمه اگه برمی گشتم و نگاشون می کردم!
تو آپدیت سایت تنهام. یکی که ماهی یه بار ، به ضرب زور میاد یه چیزی می نویسه. یکی دیگه میگه دپارتمان سینمات با من. هر وقت منو می بینه ، توی پیغام رسان یاهو ، پشت تلفن و هرجا که منو پیدا کنه میگه دپارتمان سینمات بامن! تازگیا توی خوابم ولم نمی کنه ، خواب دیدم که توی یه فضای مه آلود و وهم آلودم و درختا برگ ندارن و خشکن. بعد یه جسم سیاه از دور میاد و در حالیکه به طرز وحشتناکی داره می خنده ، میگه: یوهاهاهاها ! دپارتمان سینمات با من! و دیگران هم که بسی شعار میدن ولی به عمل کار برآید!
جناب آقای ناطق نوری در مصاحبه ای بعد از تشکیل اتاق فکر گفتن: ما آرزومونه که همه با هم نزدیکی کنن! من توی فرموده ی ایشون هیچ دخل و تصرفی نکردم! بعدن از من خرده نگیرین!
راستی بالاخره بعد از کش و قوس های بسیار The Dark Knight رو از نظر گذروندم. به معنای واقعی کلمه ، فیلم بود! ملذوذ گشتیم! اره ۵ رو هم رؤیت نمودیم و حالمان حسابی به هم خورد!
این خواجه هم بعضی وقتا شعرای قشنگی میگه! مثلن با اندکی دخل و تصرف میگه که :
بی مزد بود و منت ، هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را ، مخدوم بی عنایت
در زلف چون کمندش ، ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی ، بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را ، خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد ، خون ریز را حمایت
یادتونه قبلا ابیات مرگیمو گذاشته بودم؟( یعنی قرار داده بودم توی سایت!) حالا ادامه ی این بیت ها رو خدمتتون عرضه می کنم ، فقط چون من سروده های خودمو خیلی دوست دارم ، هیچ انتقادی رو به ساختار اشعارم نمی پذیرم!
زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما
آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا
نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم
تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام
کم کمک چشمامو بستم ، دیگه من کارم تمومه
به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده
خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل
تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گل
حالا که شعر و شعر بازیه با یه بیت از TM این پست رو به پایون می رسونم!
به خیالم روزی صدتا یار داری – واسه همه قمیش میای و ادا داری ! از ادامه ی ترانه هم بگذریم! تا بدرودی دیگر بدرود!
پی نوشت: آیا هیچ می دانستید که نام همسر جان واریو (بازیکن استقلال) ، پولی می باشد؟!!
