مرگ هر لحظه برام !

نوشته شده توسط حامد 113 نمایش

سلام. چطورین یا خوبین؟ آره بازم اومدم با یه چمدون آه و ناله و سوز و فلان. من نمی دونم ، دلیلی وجود داره که بخوام شادیا و خوشحالیامو با شما تقسیم کنم؟ اگه ناراحتین می تونین این پنجره ی لعنتی رو ببندین.(احمقو نگاه کن ، رفت پنجره ی اتاقشو بست!) برید تو یوتیوب سرچ کنین کلیپ ایرانی یا برید تو سایت کلوب و واسه روصپی هاش درخواست دوستی بفرستین و یا میتونین به ۳۶۰ سری بزنید و تصاویر همون روثپی هایی رو که گفتم در هارد مبارک کامپیوترتون ذخیره کنین. حتی میتونین تو گوگل جستجو بفرمایین آهنگ جدید حسین مخته و علیشمس.

امروز در حال رجعت به خونه تو اتوبوس شرکت واحد نشسته بودم. تا حالا سوار نشدین؟ چی بگم. بگذریم. نشسته بودم که دو تا بچه ی همسن امیرمحمد اومدن و کنار من وایستادن. یکیشون گفت شماره ی علی رو بده دیگه. اون یکی بیان نمود علی کیه دیگه؟ و باز نفر اول دهان گشود و طعمه از دهانش بربود! ببخشید که نگارنده در فاز چت به سر می بره! بچه اولی گفت علی دیگه بابا.(علی بابا و سندباد! شایدم سندباد و علی بابا!) دومی پرده از رخسار گشود (معلوم نیست چرا رو آوردم به چرت گویی!) گفت: آهان بیا بهت بدم و پسر نخست با اشتیاق فراوان قلم و کاغذ از خورجین بیرون کشید. آدم کمرویی هستم وگرنه بهشون می گفتم شما از این سن شروع کردین؟ به قدری تابلو می زدن که هرکس تجربه ی این قبیل کارها رو هم نداشت می فهمید. پسر ثانی به پسر اولی گفت ، چی گفت؟ در گوش اون گفت ، چی گفت؟ هیچی ، گفت بهش میگن مریم آپاراتی. زنگ زدی بگو من همون شهربازی ی ام. و شماره رو بازگو کرد که دیگری بنگارد که نمی دانم چرا شماره در خاطرم موند! ۰۹۳۵۸۴۴۱۸ لازم به ذکره که دوشماره ی آخر رو هم در یاد دارم ، ولی برای گرفتن حال ذکوران همجنسم ، مرقوم نمی کنم!

سفسطه نمی کنم اما بازم به تازگی و در همین روزهای پنیسی ، احساس مرگ واسم دلنشین شده. من شاعر نیستم ولی چیزهایی از من به در می آید که خواجه هم به کف رو اندر همی گرد !(درجه ی چتم روی هزار و سیصده ، غلط کردی اگه بگی این چت فقط یه عادته!) به شعرهای مرگی من توجه بفرمایین و عنایت نموده ، کپی راست رو هم مورد لطف قرار بدین!

* وقتی که تنها میشم ، کنج اتاقم میشینم ، عاقبت خسته میشم از بی کسی، دستای مرگو تو دستم می گیرم – چند ورق کاغذ و یه تیکه طناب ، همه ی دار و ندار مرگمه ، موزیک گرومب گرومب انفجار، صدای تپش تپشه قلبمه

* شبیه تصمیم قاطع ، مث ریزش واسه ی برگ

                         مث انتخاب بودن ، بودنه در خواب و یا مرگ

* آرزوم مردن محضه ، حتی تقدیرم نباشه

                           بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه(این بیت ، کاملا حال و روز منو وصف کرده. خیلی باهاش عشقبازی می کنم!!!)

* میسپارم روحمو یکبار ، به مشیئت خداوند

                               نه گویا اینطور نمیشه ، خوشاینده مرگ بند بند

* سو یساید ، چه واژه ی قشنگی، سو یساید ، به قلب من نشستی

سو یساید ، یه روزنه ی امید ، سو یساید ، آخر هر شکستی

* نگام به سقف دوخته شده ، دستام کرخت و سر دوتاش

                                      فواره ی خون رگم ، خونی که می ریختم به پاش

خیلی خب اگه انتقادی به این ابیات دارین واسه خودتون نگه دارین و به شخصه هیچ انتقادی رو وارد نمی دونم. پس زرت و پرت زیادی نکنین.

می دونم که شما ، بازدید کننده ی پررویی هستی اما باید عرض کنم که احساس حقیر بودن می کنم. واسه همین مجبورم بیام اینجا و خودمو تخلیه ی روحی روانی کنم. تو از من بگذر که اگر نگذری هم ملالی نیست(هست!) لااقل عاشق تو یکی نشم!(بشم!) غدد چرکین چت بر من غلبه کردند و بنابر همین دلیل خدایم نگهدارم!!

دوشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۸۷ ۸:۵۶ ب.ظ
بدون نظر تاکنون

نظر شما چیست ؟

XHTML: شما می توانید از این برچسب ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
:D :-) :( :o 8O :? 8) :lol: :x :P :oops: :cry: :evil: :twisted: :roll: :wink: :!: :?: :idea: :arrow: :| :mrgreen: