تست های دانشجویی 2 ...

پای شیری !

نوشته شده توسط حامد 61 نمایش

سلام عصبانی ! رو صندلی نشستم ، خیره و مات و منگم ، رد میشی از رو به روم ، ای …. قشنگم ، می خوام ببینمت سیر ، خجالتم می گیره ، دل میگه هی نگا کن ، نمی تونم می میره ، نگاه بکن یه لحظه ، به دوتا چشم کورم ، توش چی داری می بینی ، ….. پر غرورم ؟ ، ببین حال زارمو ، لباسای پاره امو ، لباس تو چه فاخر ، من خاکی و کثیفم ، تو مثل یک پری و ، من عاجز و نحیفم ، چند وقت دیگه میامو ، نگات می کنم یه کم ، برای دیدن تو ، مصمم و به جِدّم !!!

اگه فکر می کنین خلاقیت من ته کشیده و به کلیشه گویی افتادم ، اگه گمان می برین افسردگی حاد گرفتم و کنج عزلت اختیار کردم ، اگه حدس می زنین دچار کمبود محبتم ، اگه به این نتیجه رسیدین که امیدی به شفای من نیست ، اگه دلتون میخواد منو ببینین که دارم سر کلاس جلو پنجاه نفر ارائه میدم ، اگه امیدوارین وقتی دارم راه میرم جلوی چند تا داف با سر فرود بیام و اگه آرزو دارین شکست عشقی بخورم باید خدمتتون بگم که حسابی کور خوندین ! زهی خیال باطل !

قرار ما بر اینه که هر پنج شنبه بیایم و اخبار هفته ی گذشته ی دانشگاه رو مرور کنیم . اول بریم سراغ الناز شاکر دوست ! نمی دونم چرا اینقدر رسانه های ما کلا معاندن . تا یه نفرو می بینن که به سرعت داره پله های ترقی رو به حالت حب درویش طی می کنه به زمینش می زنن . آقا حالا این النازه با ماشین حقیقی رفتن صفا . بعدش مثلا یه تقی هم به توقی خورده یه بچه ای اون وسط مسطا پا به عرصه گذاشته . شما باید اینقدر جَو بدین ؟ شما باید انگ ازدواج بزنین به شاکر ؟ ای خبرگزاری ، ای سران فتنه ، ای منافق کور دل . الان ملت اونور دنیا گونی گونی بچه به دنیا میارن و نمی دونن باباشون کیه آب از آب تکون نمی خوره اون وقت ما ایرونیای بی فرهنگه بی ادب اینطور می زنیم تو سر مال . اصلا اون بچه ی پاک و معصوم چه گناهی کرده آخه ؟ نکنین ، اشک منو درنیارین ، قلب منو به درد نیارین دیگه :cry:

یکشنبه ی این هفته باز هم مثل هفته های سابق مثل خیار پا شدم رفتم دانشگاه و عین هویج هم برگشتم خونه . هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و هیچ صحبتی رد و بدل نشد و کسی هم نیومد . یه روز دیگه هم که رفتیم سر کلاس یکی از دوستان نشست کنارم و هنوز درس شروع نشده گفت من شیر میخوام ، صبح یادم رفت شیرمو بخورم. گفتم نکن بچه ، شیر از کجا بیارم حالا ؟ گفت نمی دونم من شیر میخوام . گفتم خیلی خب باشه . حالا من که شیر ندارم ولی ….. بوق بوق بوق …. خب ارتباط ما با خبرنگارمون در واحد مرکزی خبر قطع شد . لطفا به ادامه ی پست توجه کنین.

بعد از چندین ترم که از الطاف و محبتای اساتید زن محروم بودیم این ترم بصورت رگباری ما رو بستن به گلوله و خودمون هم نخوایم استاد زن میدن بهمون . سر یکی از همین کلاسا بچه ها که تو کار فلسفه و جبر اقلیدسی هستن نظرات گرانبهاشونو در این باب بیان می فرمودن . یکی می گفت مقنعه ی استاد کوتاهه هی می کشتش جلو . اون یکی ابراز داشت که استاد از نیم رخ خیلی خوشگلتره . دیگری با عصبانیت فریاد برآورد که خفه شید احمقا ! مگه نمی بینین استاد حلقه نداره ؟ زنهار من میخوام برم بستونمش . خلاصه ، کلاغه با ملاقه زد تو سر الاغه .

بعضی از دوستانه بچه مثبت خیلی به من اصرار می کنن بیا از فلان دختر عکس بگیر بذار تو سایت. منم که مأخوذ به حیا . مثلا یه بار می خواستیم وارد کلاسی بشیم که دیدیم دو تا از دخترا رو یه صندلی نشستن و دست انداختن تو گردن هم. چطوری براتون توصیف کنم. دیدین چطوری ترک موتور سوار میشین ؟ همونطوری نشسته بودن . اینجا بود که خیلی ناخودآگاه گوشی من از جیبم بیرون اومد و خواست خودش عکس بگیره که سوژه خراب شد و دخترا متوجه این عملیات شدن . اما … اما گوشی من که دید کنف شده با خودش عهد کرد روزی انتقامشو بگیره . سر یکی از کلاسا نشسته بودیم که باز هم دوستان حزب اللهی توجه منو به نقطه ای خاص جلب کردن . و اینجا بود که در حضور استاد (همونطوری که تو عکس مشخصه) شاتر دوربین گوشی چکانده شد و شد آنچه شد که شد .

یه روز دیگه که قصد داشتم یکی از کلاسای شب رو مهمونی برم – که نرفتم – وقتی به اتاق اساتید مراجعه کردیم تا ببینیم فردا کدوم استاد پیچونده و نمیخواد بیاد به یه اطلاعیه ی مهم برخوردیم و به حدی منقلب شدیم که رعشه تمام وجودمونو فرا گرفت و تمام موهای بدنمون بالکل سیخ شدن . همینطوری در حالت سیخکی بودیم که یه عکسی هم گرفتیم دور هم خوش باشیم . بفرما چایی ، سرد میشه ها .

من همیشه تو زندگیم دو تا نگرانی داشته و دارم . یکی اینکه برادران ارزشی ما در مخابرات و دادستانی مطالب سایتو از نظر گرامی بگذرونن و حکم به هیتلر شدن ما بدن و دیگری اینکه دوست دخترم بیاد سایتو بخونه ! البته من که دوست دختر ندارم ، حالا بیاد و بخونه ، به ناخونم . یکی دیگه هم اینه که … اِ … شد سه تا که . پس هیچی دیگه ، چون گفتم دوتا پس سومی رو نمی تونم بگم فقط بگم مربوط به عزیزان ما در حراسته !

اما در آخر میخوام پندتون بدم . دوستان من ! زندگی کتابی است پُرماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نیندازید . پس عزیزان من اینقدر کتابای ترم قبل بقیه رو نگیرین خودتون برید کتاب بخرید زیرا که کتاب دوست انسان است . در کار خیر از یکدیگر شتاب مگیرید و بی خیال کتابای ما شید . احسنتم . ضمنا خدا همیشه نگهدارش باشه ! ( نگهدار کی باشه ؟)

پی نوشت : کاری که من می کنم غیراخلاقیه ؟ جدی میگم ، اگه کسی می دونه بگه . چون من تو خبرگزاریای داخلی می بینم که مخفیانه عکس گرفتن و منتشر کردن .

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۸۸

راه های درخواست دوستی

نوشته شده توسط حامد 61 نمایش

سلام متاخر ! من میام و تو میری ، یا تو میای و میرم ، این که نشد زندگی ، مگه نمی دونی که ، به دست تو اسیرم ، چرا نمیشه یک روز ، با یک خیال راحت ، تو رو ببینم آروم ، از چشم و دست و قامت ، چرا خدا نداره ، نمی کنه نمی خواد ، رحمی به قلب من که ، با آه کشیده فریاد ، چرا شبم نمیشه ، روشن تر از نور روز ، ماهم چرا نمیاد ، ستاره ای نیست هنوز ، دلم می خواست یه روزی ، کنار تو بشینم ، صورت ماهتو هم ، ببوسم و ببینم ، ببینمت دائما ، تو خلوت و شلوغی ، تویی که واسه ی من ، چراغ پر فروغی ، ای گوشیه تو تاشو ، ای که کُده تو چهاره ، بدون که این دل من ، بدجوری بی قراره !!!!!!!!!!

خب یه مدتی بود که می خواستم این پستو بنویسم اما بنا به دلایلی از نوشتنش طفره می رفتم تا اینکه چند روز پیش این پست از وبلاگ زهرا رو خوندم و به این نتیجه رسیدم که نوشتن درباره ی این موضوع اونقدرها هم که فکر می کنم چیپ نیست . اما من تا قبل از ورود به دانشگاه به دلیل اقتضای سن دوستان و محیطی که توش قرار داشتم به هیچ وجه با دخترای نا آشنا ارتباط نداشتم و دوستام هم نداشتن . البته بعضیا بودن که پول تو جیبیاشونو جمع می کردن تا یه روز که خونشون خالی شد بتونن نهایت استفاده رو ببرن ولی در کل اکثریت قریب به اتفاق بچه ها پایبند به خانواده و اصول بودن .

قطعا بعد از ورود به دانشگاه همه چیز تغییر می کرد و من بصورت نسبی می دونستم که ممکنه یه سری ارتباطاتی شکل بگیره اما شاید به نوعی ترم اول شوکه شدم . هنوز یکی دو هفته نگذشته بعضیا دست به کار شدن . یکی به دوستش گفت برو به فلان دختر شماره ی منو بده و بگو که این شماره واسه منه . چند نفر سر یکی از کلاسا نشستن و چند تا دختر انتخاب کردن و با هم قرار گذاشتن که برن و باهاشون صحبت کنن و به قولی درخواست دوستی بدن که البته اینکه چه اتفاقاتی افتاد رو ایشالا بعد از فارغ التحصیل شدنم تعریف می کنم. یکی دیگه تا یه دختر خوشگل بهش نگاه میندازه فورا عاشق میشه و واقعا هم عاشق میشه ! تا حالا چند بار عاشق شده و بعد از اینکه سرش به سنگ خورده دپ زده . بعضیام که بدون هیچ هدف خاصی وسط دخترا می لولن و عملا شدن وسیله ی طرب و تفریح دخترا . تعدادی هم تو این وادیا نیستن و فقط بدنو می بینن و کاری به عشق و علاقه و زیبایی ندارن . دیگه بگذریم ولی من صحبتا دارم که فعلا خیلی زوده واسه گفتنش.

بحث این پست همونطوری که از تیتر هم مشخصه در رابطه با نحوه ی ابراز علاقه در اولین برخورده . اما حالا ما از کجا بفهمیم که واقعا نسبت به طرف علاقه مندیم و احساس می کنیم که اگه بهش برسیم به موفقیت رسیدیم ؟ اولا همیشه این نکته رو مدنظر داشته باشین که هیچ وقت با یه نگاه آدم عاشق نمیشه. مواردی که منتج به عشق میشه رو تو این پست گفتم . ثانیا اگه اون پست وبلاگ زهرا رو مطالعه کرده باشین ، یه جا گفته که کسایی که واقعا به طرف علاقه پیدا می کنن براشون سخته که بخوان جلو برن و صحبت کنن .

سناریوی اول – مکان : راهروی دانشگاه ، زمان : بعد از ظهر

- : هی … هی … – : هان ؟ -: میخوام برم با این دختره صحبت کنم . -: ای بابل ! تو هم که از دست رفتی ! -: نه بابا همین الان تصمیم گرفتم . برم یا نه ؟ -: چه می دونم …. خب برو . دو دقیقه بعد … -: خب چی شد ؟ -: هیچی گفت نامزد داره منم بی خیالش شدم . از اولشم می دونستم اینقدر خودشو می گیره اه اه .

یکی از فاکتورای مهمی که تو اولین برخورد و اولین گفتگو تاثیر زیادی رو ادامه ی روند میذاره ، محلیه که مشغول به صحبت میشین . چون علاوه بر اینکه یه نوستالژی برای شما و طرف بوجود میاره اگه محیط آروم تر و حالا عاشقونه تری هم باشه حتما موثرتر خواهد بود .

سناریوی دوم – مکان : راهروی دانشگاه ، زمان : بعد از ظهر

- : ببخشید … ببخشید خانوم -: بله ؟ -: ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟ – : خواهش می کنم بفرمایین . -: راستش چطوری بگم ، قضیه اینه که من یه مدتیه …. -: (از فاصله ی دور) سلام ممد ! چطوری ؟ از اینورا ؟ -: چاکرم ! دلم تنگیده بود واسه ات خیلی خوشحال شدم دیدمت ! -: قربونت ! فعلا ! - : نگاهی ! یا علی ! … ببخشید … من خیلی رو این مسئله فکر کردم ، آخرش به این نتیجه رسیدم که واقعا شما عالی هستین و من به شما … -: (از فاصله ی دور) ممد ! – : هان ؟! -: کپی کردی جزوه رو ؟ - : اه … نه یادم رفت یه ربع دیگه میرم . -: بابا زود باش دیگه کلاس شروع شد . – : باشه باشه الان میرم …. می دونین خواستم بگم که خیلی به شما علاقه پیـ… اِ کجا رفتی پس ؟

یکی دیگه از مواردی که باید مدنظر داشت زمانه . وقتی طرف قاتیه و بخاطر مشکلات شخصی و غیر شخصیش اعصاب نداره بهتره که صبر پیشه کنین . سر صبح هم این کارو نکنین چون طرف هنگه گیج می زنه . ضمنا جمله ی استاد کوزه گر رو هم آویزه ی گوشتون کنین !

سناریوی سوم – مکان : رو به روی کبابی – زمان : ظهر

-: خانوم … خانوم یه لحظه … ببخشید یه لحظه کارتون داشتم . -: بله ؟ -: سلام -: سلام ، بفرمایین ؟ – : من حقیقتش می خواستم بهتون بگم که یه حسی به شما پیدا کردم که به کس دیگه ای نکردم . می دونین ، احساس می کنم به شما شدیدا علاقه مندم . -: خب ، چی بگم . اجازه بدین درباره اش فکر کنم . – : اگه میشه الان یه نظر کلی بدین . – : ببینین من الان یه ذره گرسنمه باید یه چیزی بخورم . -: خب اشکال نداره زود بگین و برین یه چی بخورین . -: خب پس غذا می خورم بعد بهتون میگم . -: نه من تحمل ندارم همین الان بگو . -: من پیشنهاد می کنم اول ناهار بخوریم بعد درباره اش صحبت می کنیم. -: ولی من الان گشنه ام نیست. خواهش می کنم اینقدر منو اذیت نکنین . بگید دیگه. -: آخه الاغ ! وقتی تو منو بغل کبابی نگه داشتی بوی کبابم میاد چطوری می تونم با این شیکم خالی ریخت نحس تو رو تحمل کنم ؟ آی کیو !

سعی کنین اگه در ارتباط با جنس مخالف دچار مشکلین طبق راهنمای قدم به قدم این پست عمل کنین. با کلاس صحبت کردن و حاضر جوابی رمز موفقیته هرچند جواد بازی و دلقک بودن هم در پاره ای از اوقات جواب میده .

سناریوی چهارم – مکان : محوطه ی باز ، زمان : عصر

- : سلام خانوم چیز . ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟ -: خواهش می کنم . -: من اومدم که بهتون بگم که خیلی شما رو دوست دارم و میخوام که با هم باشیم . ببینین . منو نگاه کنین . من همینم که هستم. این لباسامه اینم تیپم . -: خب ، آخه می دونین من فکر می کنم ما با هم هیچ سنخیتی نداریم . -: سخنیت نه مه نه ؟ ایلده واسه من گلمبه سلمبه صحبت نکن با دهن حرف بزنا . -: سنخیت یعنی اینکه اگه بخوایم با هم باشیم ممکنه در آینده به مشکلات عدیده ای برخورد کنیم . -: عدیده چیه دیگه ؟ -: یعنی متعدد . یعنی زیاد . ضمنا بهتره که شما با یه دوشیزه صحبت کنین چون من تا چند وقت دیگه میخوام مزدوج بشم . -: من که نمی فهمم چی میگی تو . مزدوج و این حرفا نمی دونم یعنی چی . -: یعنی اینکه من شوهر دارم آقای محترم ! -: آهان ! خب از اول بگو دیگه چرا اینقدر ادبیاتی حرف می زنی. اگه شوهر داری اشکال نداره طلاقش بده بعد من میام تو رو می گیرم .

اصولا بعضیا جواب نه رو برنمی تابن و وقتی تو این امور مهم و احساسی جواب رد میشنون دچار هیجانات درونی میشن و یه بلایی سر خودشونو بقیه میارن. البته جواب رد دادن هم یه هنریه که بسته به هوش و مطالعات افراد درصد موفقیتش بدست میاد .

سناریوی پنجم – مکان : محیط بسته ، زمان : ظهر

- : سلام – : سلام -: معذرت میخوام روم به دیوار گلاب به روم میشه چند لحظه با شما صحبت کنم ؟ -: آره -: ببینین من دیدم نسبت به شما یه طوره دیگه ای شده ، چطوری بگم ، یه احساس فرا زمینی ، یه احساسی که هیچ کس نداره . نمی دونم منظورمو چطوری برسونم ولی فکر می کنم این احساسات باید نشونه ی خوبـ….. -: ده بنال زودتر دیگه – : بله ببخشید . من عاشق شما شدم ! -: چی ؟ بچه سوسول تو با این سک و صورتت اومدی تو روی من میگی چی ؟ آخه چی به تو بگم دیلاق بدقواره ! مادر …… ! ک ….. ! برو با هم قد خودت بازی کن کوچولو ! گوسفند ! -: ولی من خیلی شما رو دوست دارم -: بیا بخور بابا – : ببخشید چیو ؟

باید موقعیت سنج باشین . نه فقط تو این کار بلکه هرکاری که میخواین بکنین موقعیتشو بسنجین . قبلش به عواقبش فکر کنین و مخصوصا برای درخواست دادن که تا حدی مهم هم هست خیلی باید سبک سنگین کنین. البته دست دست کردن هم پیشنهاد نمیشه .

سناریوی ششم – مکان : پارک ، زمان : بعد از ظهر

- : سلام خانوما … ببخشید میشه من چند دقیقه با دوستتون خصوصی صحبت کنم ؟ -: چی میخوای بهش بگی ؟ -: حالا اگه اجازه بدین خصوصی خدمتشون عرض می کنم . – : حتما میخواد بگه آه ای عقش من ، تو را بسیار دوست می دارم و تو در قلب منی ! آه ! – : آره ، حتما شمارشم رو کاغذ دفتر چهل برگش نوشته درمیاره میده ! ها ها ها ها ! -: صورتشو نگا کن چقدر یبسه با اون خال هندوش ! -: کفشش ! کفششو ببین پای چهل نفر توش جا میشه ، مث پاهای کارل می مونه – : کارل کدوم خریه دیگه ؟ -: چه می دونم تو یه فیلمی بود یارو قدش شیش هفت متر بود اسکوله اسکول ! هه ها ها هه ها

اگه براتون ممکنه در مورد دختره هم فکر کنین و هم تحقیق . اگه مثل ما دانشجو باشین که کار سختی ندارین ولی اگه هم نباشین بالاخره بهتره یه شمه ی کلی نسبت به معشوقه اتون پیدا کنین.

سناریوی هفتم – مکان : دانشگاه ، زمان : قبل از ظهر

- : اِ … سلام خانوم چیز . می خواستم یه ذره در مورد یه مسئله ای باهاتون صحبت کنم . -: سلام . خواهش می کنم بفرمایین . -: راستیتش من به شما علاقه دارم می خواستم نظر شما رو درباره خودم بدونم . -: خب ، میگم که بهتره بیشتر با هم صحبت کنیم . -: خیلی فکر خوبیه پس بعدا با هم حرف می زنیم خدافظ . -: خب شما چیزی از من نمیخواین ؟ مثلا شماره تلفن ؟ -: نه اونو که دارم . از این لحاظ نگران نباشین تلفن نشد ایمیل ، ایمیل نشد میام دم در خونتون ، نشد میرم محل کار بابات . مشکلی نیست تو این زمینه . -: یعنی شما می دونین محل کار بابای من کجاست ؟ -: بله ، تازه چند وقت پیش با هم یه صحبت مفصلی هم داشتیم خیلی آدمه خوش مشربیه . -: خب ببینین ، این داداش من خیلی رو من حساسه . حتی اگه پدر مادرمم راضی بشن شاید اون کوتاه نیاد . -: داداشت ؟ بابا ما با هم اینجوری ایم … آه … یه بار با هم رفتیم خونه خالتون . -: یعنی شما همه چیز منو می دونین ؟ -: خب آره – : مثلا الان می دونین سایز لباسای من چنده ؟ -: دقیقا ! تازه سایز لباسای مامانتم می دونم !

اصولا آدما تو موقعیتای حساس نمی تونن احساساتشون رو بروز ندن و هرچقدر هم که خودشونو کنترل کنن بازم از چهره اشون میشه فهمید . حالا نسوان یه مقدار توانایی کنترلشون بیشتره و ضمنا توانایی تشخیصشون هم بالاتر !

سناریوی هشتم – مکان : هرجا ، زمان : هر وقت

-: ببخشید من خیلی شما رو دوست دارم و میخوام که باهام ازدواج کنین ! -: بوووووووووع    :o   !

البته الان به نظر میاد روشی که من پیشنهاد دادم قدیمی و کهنه شده باشه اما علاوه بر اینکه اخلاقی تره ، وجهه ی قشنگتری هم داره تا اینکه مثلا تو پارتی با طرف آشنا بشین و یه کم باهاش برقصین ! یا مثلا برید به همه بگین که من مخ یه دختره رو زدم عین باربی می مونه . ولی کی به من گوش میده آخه ؟ الان اگه به دختره بگی شب بیا با هم بخوابیم راحت تر قبولت می کنه تا بخوای کلی آسمون ریسمون ببافی .

سناریوی نهم – مکان و زمان : نداره

سلام ، من تو رو میخوام ، اه چقده خرم من ، منو ببین ، یهو خب قاطی کردم ، زد به سرم اومد یهو تو سرم که ، بیام جلو بگم دوسِت دارم ، اگه جونمو بخوای جلو پات میذارم ،  آخه چی بگم که یه ذره خوشت بیاد ، من خره خرم ، دلم تو رو تو رو میخواد.

دانلود آهنگ سلام از نریمان و Smash .

هرچند که بازم می تونستم این پستو کش بدم اما باور کنین نوشتن خیلی سخت شده . من نه برای نوشتن بلکه برای زندگی کردن نیازمند همدلی و همفکری شمام ! بابا اصلا با اسم مستعار نظر بذارین. من که تو دنیای واقعی رو به هبوطم حداقل تو مجازیش یه ذره لذت ببرم . فعلا خداحافظش ! ( آخه کیو میگی؟)

پی نوشت : این وبلاگ رو ببینین ! فکر می کنین بعد از اینکه صاحبش شایعه ی ازدواج الناز شاکر دوست رو شنیده چه حالی پیدا کرده ؟ ضمنا برای حل مشکلش از شما کمک خواسته .

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

یه پسر خیلی استاد !

نوشته شده توسط حامد 78 نمایش

حامد تارانتینو present  …  براساس چند داستان واقعی

اپیزود اول : ساعت اول

سلام . بنده یکی از اساتید جوون یکی از دانشگاها هستم. البته از درآمدش راضی نیستم ولی با این مدرک زاقارت کاری از این راحت تر گیرم نمیاد . امروز آخرین روز کاری ترمه اگرچه طبق بخشنامه ، کلاسای دانشگاه باید یه هفته دیگه برقرار باشه اما کلاسو کی رفته کی داده ؟ ساعت ۶ صبح ساعتم زنگ زد . دیشب با خانمم نشسته بودیم ویکتوریا می دیدیم واسه همین دیر خوابیدم . خیلی خوابم می اومد واسه همین بی خیال ساعت اول شدم و تخت گرفتم خوابیدم .

اپیزود دوم : ساعت دوم – قبل از کلاس

ساعت هشت از خواب بیدار شدم. بازم دلم می خواست بخوابم اما به هر زحمتی بود آماده شدم که برم دانشگاه . خانومم دیشب کلی اصرار کرد که امروز ماشینو لازم داره و حداقل این روز آخری بدون ماشین سرکارم برم . از خونه زدم بیرون و رفتم سر کوچه و وایستادم تا سرویس بیاد . هنوز سرجام مستقر نشده بودم که یه مردی با ظاهر معمولی و هیکل نحیف به طرفم اومد و گفت : ببخشید آقا شما موبایل دارین ؟ خواستم بگم نه ، دیدم به تیپم نمیاد که موبایل نداشته باشم . خواستم بگم شارژ نداره ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که توجیه تابلوئیه . خواستم بگم گوشیم شارژ نداره ولی به شک افتادم که نکنه یه دفعه بگه اشکال نداره فقط یه میس میندازم . خواستم بگم مرتیکه ی الدنگ تلفن عمومی اون ور خیابونه اما دیدم شاید بگه کارت ندارم . خواستم بگم موبایل دارم ولی به توئه دزد نمیدم که دیگه نگفتم . بعد از اینکه زنگشو زد سوار اتوبوس شد و رفت. منم تازه یادم افتاد که سرویس ساعت ۶ صبح رفته . رفتم آژانس و یه ماشین کرایه کردم برای دانشگاه .

اپیزود سوم : ساعت دوم – در کلاس

باید می رفتم دفتر اساتید اما کی به کیه . مسئولش رفیقمه سه سوته غیبتمو واسم ردیف می کنه. یه راست رفتم کلاس . بچه ها نشسته بودن ، مثل اینکه نیم ساعت دیر کرده بودم . رو صندلیم نشستم و شروع کردم به روخونی از جزوه چون اصلا حس و حال راه رفتن و نوشتن رو تخته رو ندارم . وسطشم واسه اینکه مثلا نشون بدم خیلی استاد جدی و خفنی هستم از بچه ها سوال می پرسیدم . این دفعه هم استثنا نبود و وقتی به یه جایی از درس رسیدم که خیلی سخت بود و من هنوز بعد از چند سال تدریس حالیم نمی شد چی هست شروع کردم به سوال پیچ کردنه دانشجوها . همینطوری که داشتم دونه دونه سرویسشون می کردم یه دفعه چشمم افتاد به یه دختره . انصافا عجب چیزی بود لامصب ! نمی دونم چرا تا حالا ندیده بودمش . جووووووووون ! چه گوشت و جیگریه ! دلم میخواد همینجا وسط کلاس گازش بزنم ! ای بابا … این لعنتی هم اون پایین شد قوز بالا قوز . حالا دیگه عمرا بتونم از پشت میزم بیام بیرون . ازش پرسیدم : شما بلدی ؟ – : نه اسّتاااااااااد ! من واسه این کلاس نیستم . مهمانم . (ای جااااااان ! چه صدایی هم داره ! شیطونه میگه زنمو طلاق بدم برم اینو بگیرم !) – : شما رشته ات چیه ؟ – : اسّتااااااااد من این درسو ترم بعد میخوام بردارم ، خواستم بیشتر باهاش آشنا بشم . – : خیلی خوبه اگه خواستی من ترم بعدم این درسو ارائه میدم ، با من بردار .

اپیزود چهارم – بین دو کلاس ، وقت ناهار و استراحت

بعد از تموم شدن کلاس بالاخره به هر زحمتی که بود از پشت میز بیرون اومدم و رفتم واسه ناهار . چون یه مقدار کلاسو زود تعطیل کرده بودم چندتا از دانشجوهای پسر دورمو گرفتن و از امتحان می پرسیدن . منم بهشون گفتم که الان اصلا حس و حال جواب دادن به شماها رو ندارم . رفتم تو دفتر نشستم . خواستم برم دم پنجره سیگار بکشم اما دیدم یه نخ بیشتر ندارم . ترجیح میدم بعد از غذا یه پکی بزنم ، حالش بیشتره . تو این فکرا بودم که یکی از همکارا اومد پیشم نشست . بوی گند عرق می داد . یعنی همیشه این بو رو می داد . معلوم نیست تو کلاس چیکار می کنه ؟ نمی دونم تو من چی دیده بود که دائما خودشو بهم می چسبوند . هنوز شروع به حرف زدن نکرده بود که بوی دهنش کل فضا رو پر کرد . دانشجوها چی می کشن از دستش تو کلاس ؟! به هر ترتیب ناهارو خوردیم و سیگارو کشیدیم و دیگه باید می رفتیم سر کلاس . اما من برای جبرانی کلاس صبح رفتم پیش مدیر گروه . بهش گفتم که یه نفرو پیدا کنه هفته دیگه یه کلاس بذاره واسه این بچه ها . ولی گفتش سرش خیلی شلوغه و باید برنامه ی ترم بعدو بچینه تازه دو روز دیگه قراره با اهل و عیال یه سفر بیست روزه ی تفریحی بره اروپا . بهش گفتم من نمی دونم ، مخ یکی از این دانشجو خرخونا رو بزنه که بره سر کلاس .

قبلا پاتوق استادای سیگاری اینجا بود!البته با سه چهار متر اختلاف!

اپیزود پنجم – ساعت سوم

بعد از غذا کی حال درس دادن داره . چندتا تمرین از تو یکی از جزوه ها درآوردم و دادم به یکی از دانشجوها که بیاد پای تخته حل کنه . بقیه ی درس هم حذف کردم . به بچه ها گفتم این بخش زیاد مهم نیست خودتون برید از تو کتاب بخونین . هنوز تو فکر اون دختره بودم . انصافا چی آفریده خدا  . اگه می شد فقط یه شب پیشم می خوابید … آخ آخ … چی می شد . یه ساعت قبل از پایان کلاس به بچه ها گفتم امروز استثنائا یه ذره زودتر تعطیل می کنیم . بعدش هم با یکی از بچه ها که ماشین داره برگشتم خونه . البته اینو می دونم که این پسره از چشم و ابروی من خوشش نیومده و بخاطر نمره منو هر هفته می رسونه اما مگه منم میخوام از کیسه خلیفه ببخشم ؟ معلومه که از این بچه مایه ها هم هست ، هر هفته با یه مدل جدید میاد . خلاصه خدا کنه هر ترم یکی دوتا از اینا گیر آدم بیوفته . آخ داشت یادم می رفت ، و یه چندتا هم از اون دانشجوهای دختر !

اپیزود ششم – آرایشگاه

قبل از اینکه برم خونه گفتم یه دستی هم به سر و صورتم بکشم . یه سلمونیه جدید نزدیک خونمون وا شده . قبلا باید دوتا کوچه می رفتم پایین تر . همون که رفتم تو نشستم و تیپ طرفو دیدم فهمیدم این کاره نیست ولی دیگه نشسته بودم . به هر تقدیر رو صندلی مخصوص نشستم و شروع کرد به ریدن . هر یه دونه قیچی که می زد کلی از موهامو می کَند . حالا مثلا می خواست سر صحبتم باز کنه . می گفت شما کارتون چیه ؟ گفتم استاد دانشگام . گفت دختر پسر با همن دیگه ؟ گفتم آره با همن . حرومزاده ی بی ناموس هر دختری هم که از جلو مغازه اش رد می شد دو دقیقه تو کارش وقفه می افتاد . می گفت صاحب آرایشگاه سرما خورده واسه همین این که فامیلشونه دو سه روزی اومده جاش تا مغازه بسته نباشه . می گفت شمال سلمونی داره ولی اینجا درآمدش خیلی بیشتر از اونجاس . منم که هیچ حس حرف زدن نداشتم .

اپیزود هفتم – خونه

وقتی رفتم خونه هنوز خانومم نیومده بود . رفتم تو بالکن دو سه تا سیگار کشیدم . به امروز فکر می کردم . عجب روز سنگینی بود . الانم حس می کنم خیلی گشنمه ولی این زنیکه نیست بهمون غذا بده . همیشه کارش همینه . کاغذ گذاشته که غذا از بیرون سفارش بدم ، آخه پس تو چیکاره ای اینجا ؟ اه … همون بهتر که برم همون دختر خوشگله رو صیغه اش کنم . یه تارش می ارزه به کل هیکل این . نمی دونم چیکار کنم واقعا درگیر یه مسئله ی پیچیده ی احساسی شدم . بهتره یه کم استراحت کنم. آره استراحت کنم خوبه .

نتیجه ی اخلاقی این داستان : همه ی آدما ممکنه یه شخصیت حقوقی داشته باشن که شخصیت واقعیشون پشت اون مخفی میشه . اینم نتیجه گیری اخلاقی که هی نگین این چرت و پرتا چیه .

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

پارکینگ مختلط !

نوشته شده توسط حامد 79 نمایش

سلام بالاخره حاضر ! با اینکه لحظه ای بیش ، تو رو ندیدم امروز ، اما دلم شد آشوب ، با آه و ناله و سوز ، حال منو این روزا ، خدا می دونه و بس ، غصه و گریه واسم ، همیشه بوده و هست ، آبیه آسمونا ، رنگ سیاه شب ها ، سبزیه برگ درخت ، یکی و دوتا رنگ نیست ، ده تا هزارتا صدها ، اما نصیب من شد ، خاکستریه روشن ، آمیزه ای از دو رنگ ، رنگ تو و رنگ من ، آتیش شعله ی تو ، با هیزم وجودم ، اختلاط جالبیست ، حکایت عاشقیست ، با اینکه شمع و گل نیست ، پروانه سوخت و راضیست ، یه قانون قدیمی ، میگه که راه اشتباس ، سادگی و بزدلی ، تو این زمونه گناس ، میگه که تنها یک چیز ، می مونه اونم صداس ، برو پسر که سکوت ، باعث ننگ فرداس ، موجب رنج دنیاس

قبل از شروع پست چندتا نکته بگم . یکی اینکه سجع نوشتای اول هر پست تفاسیر خاصی داره که به موقع اش خدمتتون عرض می کنم. یکی دیگه اینکه از این به بعد می تونین برای هر پست نظر خصوصی هم ارسال کنین البته اگه من تشخیص بدم اونو منتشر می کنم . پس آماده بشین واسه فحش دادن ! بعدش بگم که هرکس که بلاگنویسه و مطالب سایتو دنبال می کنه ، میتونه ما رو لینک کنه . البته این کار هیچ نفعی به حال اون نداره اما باعث ایجاد انگیزه واسه من میشه چون من الان کلی ایده واسه نوشتن دارم اما روحیه ام زیاد شاداب نیست . مورد بعد اینکه تو نظرسنجی سمت راست شرکت کنین تا به یه جامعه ی آماری دست پیدا کنیم. خیلی لطف می کنین !

از حق نگذریم رکورد مهمونی رفتن سر کلاسا به تنهایی متعلق به منه که البته دوستان یه سری حرفایی واسه من درآوردن و منم برای اینکه ثابت کنم حرفشون هیچ وجهه ای نداره ، میخوام سر کلاسای تک جنسـ*یتی برم بشینم. مثلا با یکی از دوستان میرم سر کلاس اخلاق میشینم تا حرف دوستان رو نقض کنـ… . خب همین الان به من اطلاع دادن که کلاسای عمومی هم از این ترم مختلط شده و خب دیگه تقصیر من چیه . البته وقتی این خبرو به چندتا از دوستان عمرانی دادم درعین حال که با هر دختری که رد می شد سلام علیک می کردن خیلی خوشحال شدن . خلاصه اینکه بی جنبه هاش برن حال کنن .

من تو این عکس یه سوتی دادم ! پیداش کنین !

قرار بر این بوده که هر پنجشنبه اخبار هفته گذشته دانشگاه رو مرور کنیم . یکی از اتفاقاتی که متوجه وقوع اون شدیم این بود که سر پارکینگ داخلی دانشگاه گرد شده و توش دارن یه کارایی می کنن. اما برای اون دست از دانشجوهایی هم که ماشین میارن یه پارکینگ عمومی و ایضا پولی کنار دانشگاه درنظر گرفتن که به عقیده ی نگارنده کاریست بس اشتباه . چرا ؟ چون که عملا راه برای کسایی که میخوان چندتا چندتا دختر بلند کنن باز شده و دیگه جابری هم نیست که بره دونه دونه ماشینا رو چک کنه . از طرفی ممکنه بخاطر هزینه ای که باید بابت پارک ماشین داد یه عده گدا از آوردن ماشین منصرف بشن و بدین ترتیب اتوبوس شلوغ میشه و دیگه جا نیست من بشینم رو صندلی .

این هفته و یکشنبه باز همینطوری پا شدم رفتم دانشگاه که سر یکی از کلاسا مهمون بشم اما استاد عنایت کرد و نیومد . البته اگر هم میومد زیاد توفیری نداشت.(چرا؟) ولی خب، من که دیدم این همه راه اومدم و خورده تو ذوقم ، حداقلش یه کار خیری انجام بدیم. بنابراین با تنی چند از دوستان سرگرم صحبت شدیم و از زنای اساتید گفتیم تا زید حافظ . در آخر یکی از دوستان باید رهسپار کلاسش می شد اما هرچی به مغزش فشار آورد یادش نیومد با میکاییل کلاس داره یا مختار و شاید هم تلفیقی از این دوتا . واسه همین وسط راهرو شروع کرد به داد و فریاد. مثلا هرکی رد می شد یه دفعه داد می زد: میکاییل …. مختار …. مختار میکاییلی …. میکاییل مختاری …. . یَک آبرو ریزی راه انداخته بود که خدا نصیب نکنه. بالاخره بعد از کلی کش و قوس اسم استاد یادش اومد و من هم به همراهش رفتیم به سوی کلاس. از پشت شیشه به درون نگریستیم و استادو دیدیم. ولی نگو استاد یکی از افرادی بوده که این دوستمون بهش تیکه ی نافرمی انداخته و حالا هم دیگه روش نمی شد بره سر کلاس. واسه همین ازم پرسید حذف و اضافه کی شروع میشه ؟ گفتم سه ساعت دیگه تمومه . با عجله ای وصف ناشدنی دویدیم به سمت سایت و دیدیم زپرشک ! چهل نفر نشستن پشت ده تا سیستم تازه شصت نفرم تو صفن .

عکس تزئینیه !

به هر جون کندنی بود با هزار خواهش و التماس و عجز و لابه برای چند ثانیه یه سیستم کرایه کردیم و بعد از اینکه وارد فایلش شد باز هم خیت شدیم . پونزده هزار تومن بدهی داشت و نمی تونست حذف و اضافه کنه اما اینجا بود که دست غیب به یاریش رسید و بهش الهام شد که زنگ بزنه عمو . حالا این عمو کی هست و چرا همه ی گره ها فقط به دست اون باز میشه بر همه پوشیده اس . عمو بهش گفت بره سلف قدیم و اطمینان داد که اونجا کارشو راه میندازن . بازم عین خر دویدیم و دویدیم تا به سلف رسیدیم و دوتا خاتونو دیدیم . این دوستمون رفت توی اتاق و من پشت دیوار شیشه ای نگاش می کردم که یکی از اون خانوما به من گفت شماره اتو بده عزیزم . البته اون خانوم هم جوون بود و مجرد و هم نسبتا خوشگل اما من وا ندادم و به قول استاد نیکروان اندازه دو ریالی هم آدم حسابش نکردم . بعد از چند دقیقه کار دوستمون تموم شد اما در عین ناباوری رفت سر همین کلاسی که با میکاییل داشت و منم دست از پا درازتر عین خیار برگشتم خونه. اما تو راه برگشت و دم در ساختمون انسانی یکی از خواهران همکلاسی رو دیدم که گویا باباش می خواست مراجعه ی حضوری به دستشویی داشته باشه و خودش با عصبانیت به باباش می گفت که من تو نمیام (تو ساختمون) خودت برو . اینم یه خاطره بود دیگه گیر ندین.

خب دیگه خبر خاصی نیست جز سلامتی و اگه انگیزه های روحیم فردا زد بالا براتون یه پست باحال مینویسم و تو چه می دانی که انگیزه کیست ؟ … ببخشید … چیست ؟ دیگه اگه با من کاری نیست پس خدا نگهدارش باشه ! (نگهدار کی ؟ )

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

اینا کیَن دیگه ؟ – قسمت چهارم

نوشته شده توسط حامد 129 نمایش

قسمت سوم

سلام همیشه غایب ! دیروز پی ات اومدم ، نیومدی و مُردم ، ثانیه های آخر ، نبضمو می شِمردم ، سه … ، دلم شده تنگه تنگ ، مریض و رو به موته ، سقوط من به دره ، سرعت نور و صوته ، نفس ندارم دیگه ، خیره شدم به بالا ، تموم کن این بازیو ، منو بکش خدایا ، دو … ، خاطره های رنگیم ، رد شدن و گذشتن ، از توی ذهن و فکرم ، از عمق و از سرشتم ، نقطه ی روشنی نیست ، همه اش سیاه و زشته ، این سرنوشت بد رو ، کی واسه من نوشته ؟ ، یک … ، نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم ، تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام ، کم کَمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه ، به وصالم نرسیدم ، اما قسمتم نبوده ، روح منم تا ابد ، زنده می مونه اما ، حیف که باید بمونه ، بی همدم و بی همراه !!

حقیقتش خیلی علاقه مندم که بزنم تو کار روشنفکری و کلمه های قلمبه سلمبه اما از اینکه دوستان منو بشورن بذارن کنار می ترسم ! از همین روی به پستایی متوسل میشم که میشه گفت زردن و حتی بعضا سبز ! ضمنا ریسک همچین پستایی بالاس . بذارین اول یه ماجرای بی ربطی رو براتون تعریف کنم.

امروز که رفتیم دانشگاه دیدیم جمع همه جَمعه و از قضا هیچ کدوم از اساتید ما هم رغبت نکردن از رختخواب گرمشون بلند شن. زنهار شروع کردیم به بازی های پسرونه که یک اصطلاح جالبی هم بهش اطلاق می کنن که اینجا نمی تونم بگم . خلاصه صحبت به اینجا رسید که من گفتم یکی از دخترا رفته خونه ی یکی از پسرا و شب اونجا خوابیده و صبح پسره با ماشینش رسوندتش. این دوستان ما مشتاق شدن که بدونن این دختره کیه. بعد در یکی از کلاسا باز بود و می دونستم که فرد مذکور تو همین کلاسه و هی تو کلاسو دید می زدم تا پیداش کنم که یهویی یکی از خواهران ارزشی اومد و زرتی درو بست. حالا شما تصور کنین من بخوام تصاویر این خواهران واقعا ارزشی رو منتشر کنم . اون وقت میان خود منو می بندن . بگذریم که سخن از دور خوشتر است .

چندی پیش و ترم قبل که ما بعد کلاس ولو می شدیم تو راهرو یه مورد جالبی مشاهده شد که اینطور دست داد تا تبدیل به یه سوژه ی ژورنالیستی و اپیستوکومولوژیک بشه . معنیش اینه که این دسته بیل وسط راهرو چیکار می کنه و اصلا کی اینو آورده این وسط گذاشته در رفته ؟ هرچند که سال اصلاح الگوی مصرفه و یارانه ها هم میخواد هدفمند بشه اما آیا نباید اذهان عمومی روشن بگرده ؟ فی الحال لامپ اضافی رو هم بی زحمت مرحمت نموده و خاموش کنین. (ای بابا چرا برقا رفت ؟ حالا من ادامه ی پستو چطوری بنویسم ؟)

او کیست ؟ به کدامین سو می نگرد ؟ او به چه می اندیشد ؟ اصلا کجا می رود و به دنبال چیست و کلا از کجا آمده و فی الواقع آمدنش بهر چه بود ؟ آیا او همه چیز را می داند ؟ آیا او هالیدی و رفقا را در جیب پشتش می گذارد ؟ آیا او واقف الامر است ؟ آیا او مردی خسته و تنهاست که به آینده ای درخشان امید می نهد ؟ آیا چی ؟ هان ؟ چی میخوای بگی دیگه ؟ چی داری که بگی ؟

این بخش تشابهات خدایی خیلی دلرباس ! من کلی از این تشابها پیدا کردم که به مرور میذارم تو سایت . بعضیاشونم مورد دارن و برای دیدنشون حتما باید به سن قانونی رسیده باشین وگرنه می گرخین سکته می کنین میوفتین می میرین جنازه اتون می مونه باد می کنه . ( اه … اه … چقدر خوشمزه ای تو ! همین الان یکی تو مسنجر پیام داد گفت بچه کجایی ؟ گفتم تهران . بعد گفت من بچه کرمانشاهم ، کُردم . بعده یه چند دقیقه یه دفعه نه گذاشت نه برداشت گفت سوسولی دادا ؟ اینم از افتخارات جنبش سبز !) اما به نظر شما ژان رنو ، بازیگر فرانسوی هالیوود شبیه کدوم یکی از اساتیده ؟

راهنمایی : استاده یکی از دروس اختیاری که به بچه های کامپیوتر گفتن این درسو بنا به دلایلی برندارین . بیشتر راهنمایی می کنم ، درس آشنایی با دفاع مقدس .

کاملا واضح و مشخصه . شما باید بگین که تصویر زیر متعلق به کدوم یکی از اساتید کامپیوتر دانشگاس . راهنمایی هم می کنم . فرد سمت چپ تو عکس استاد نیست !

این قسمت هم خیلی باحاله و هم کلی سوژه براش پیدا کردم اما به حدی این چهره ها به هم نزدیکه که می ترسم پس فردا پدری برادری دوست پسری بیان خفتم کنن الکی الکی یه کتکی هم بخوریم. اما اشکال نداره ما در رسالتمون قدمی پا پس نمی کشیم ! (ریدی بابا !) خب حالا حدس بزنین که تهمینه میلانی به کدوم یکی از دانشجوها شباهت داره ؟ ضمنا حدالمقدور از آوردن اسم کامل خودداری کنین که کاری بس غیراخلاقیه .

و اما تصویر آخر . فردی که تو عکس مشاهده می کنین یکی از فروشندگان متخلف بازاره که سی دی های مستند رو به قیمت گزافی به خلق الله فروخته . ضمنا این فرد شناسایی شده و قرار بوده امروز توسط تیم تحقیقاتی و مبارزه با جرایم سایبری هیمرا دستگیر بشه که گویا عملیات لو رفته و ما نتونستیم پیداش کنیم. اگه کسی بتونه اونو تحویل ما بده به اون مبلغی که زیر عکسش درج شده میتونه معادل ریالیش سهام عدالت دریافت کنه . یا میتونین برید قهوه  خونه  حیدربابا مهمون ما .

خب دیگه ، من آخرش با این جلافتا نه تنها سرمو به باد میدم بلکه بقیه چیزا رو هم به فنا میدم . مثال بزنم . پس فردا میرم خواستگاری بعد باباهه میگه میخوایم درباره دوماد تحقیق کنیم. بعد اسم منو سرچ می کنه زرتی میاد اینجا می بینه از دختر مردم عکس گرفتم گذاشتم تو سایت . شما بودین به من دختر می دادین ؟ اینم بگم که اگه دخترتون در حد مگان فاکس خوشگل نیست زیاد خوشحال نشین . دیگه اینه . فعلا خدانگهدارش باشه . (این کیو میگه ؟)

پی نوشت : خواهشا از هرگونه عنایت خودداری کنید ! مثل اون یکی سایت نشه یه وقت ! آفرین !

جواب نوشت ! : جواب این سوالا در قسمت بعد .

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۸۸